دختر خورشید
روز مرگی های من
سکوت سکوت
زیباییست که هرگز با تمام دنیا عوض نخواهم کرد آفتاب از
پنجره ی یکی از اتاق های طبقه ی دوم
ساختمان به طور مایل به شرق ، قسمت شرقی
منتهی بهاتاقم را
کاملا روشن کرده است . خورشید
امروز شدید تر از هر روز می تابد . از
پنجره منظره ی حیات را به طور کامل نمی توان دید نور
خورشید مانند پرده ای جلوی چشمانم را گرفته است . تگرگ نسبتا شدیدی در حال باریدن
است و زمین اندکی خیس
شده است . خورشید ،تگرگ ،باران ،باد، آسمان آبی و ابر ها - گویی جهان خلقت امروز نمایش زیبایی را
به صحنه برده است . در حالی
که در آستانه ی در وردی اتاق شرقی سالن ایستاده ام به سایه ی خود که روی زمین تشکیل شده استنگاه می
کنم .سایه ای کشیده در پشت سایه نرده های
پنجره سایه ای افقی از انسانیعمودی که
من را بهیاد بابا
لنگ دراز قصه ی کودکیم می اندازد . ابر ها به
خورشید پیروز شده اند و ان را از صفحه ی آسمان کنار زده اند ، یک بار دیگر آسمان پر شده از ابر آسمان
سایه ی خود را به روی زمین انداخته است . و من خودم در سایه رحمت و لطف خداوند
بزرگ می بینم. دلم می خواهد در سکوت گریه کنم
و دستهایم راباز کنم و
روی زمین دور آسمان بچرخم و فریاد بزنم و
برقصم . فریادی در اوج و رقصی با تمام احساس صدای پایی
در ذهنم می شنوم کسی آرام قدم بر می دارد . وقت رفتن است برای آخرین بارزیر باران دعا کردم که ای خورشید
من برآ و چشمانم را با نور خیره کننده ات در هم ببر و
باز با تمام تشعشع نورت صورتم را گرم کن و دست هایم را بسوزان .
من منتظرم .
حس عجیبی
دارم که شاید به راحتی قابل وصف نباشد .
پله ها را طی کردم تا به حیات رسیدم
دلم می
خواهد فریاد بزنم و با صدای بلند از خدا تشکر کنم

