تبليغاتX
دختر خورشید - یه روز برفی

دختر خورشید

روز مرگی های من

یک شب بارونی و یه صبح برفی تصویر گر قدرت خالق هستی

 
امروز یه بار دیگه تو ی شهر ما برف بارید  این برف با همه برفای زمستنی فرق داشت یه فرق

گنده به قول بچه ها و به قول خودمون تفاوت خیلی زیادی داشت .

 امروز همه چیز برای من تداعی گذشته بود  یه جور  حس  نوستالژیک 

 امروز  مثل هر روز  از خونه زدم بیرون . اما امروز آسمون با همیشه فرق داشت ،

آسمون یک پارچه ابر بود  برف خیلی شدیدی می بارید این وسط باد هم بیکار نبود ،

باد سردی می وزید و سوز اون طوری بود انگار که تازه زمستون شروع شده بود .

هوا سرد بود ولی من مثل زمستون های پیش ابدا احساس خستگی و افسردگی نمی کردم .

یاد روز هایی افتادم که با یک کفش کتونی که خیلی راحت آب بارون و برف توی

اونا لونه می کردن  و پاهایی که از شدت سرما سرد و کرخت شده بودن روی برفا سر

می خوردیم  ، همه ی مسیر مدرسه  تا خونه رو خیلی راحت  سر می خوردیم

و سریعتر از همیشه می رسیدیم خونه و کفشای خیس و تمیز رو پشت بخاری می ذاشتیم

تا گرم بشه و فردا صبح پاها توی یه کفش گرم داغ و راحت بره  .( یه لذت چند دقیقه ای ) .

امروز من دیگه کفش کتونی نداشتم که توش آب بره ، یه چکمه چرم ساق بلند دارم

که دیگه پاهامو گرم و راحت نگه می داره .

 
امروز دیگه من نمی تونستم سر بخورم چون دیگه بزرگ شده بودم و شرایط جامعه اقتضا

می کرد که عرف جامعه را رعایت کنم .

ولی امروز از خونه تا جایگاه سرویس  رو با دوستم دویدیم  تو اون  بوران و سرما و شدت برفی

که خیلی راحت به صورتمون سیلی می زد و دونه های برف چشمامونو هدف گرفته بودن بدون

توجه به همه اونا فقط می دویدیم میدونی واسه چی ؟؟

واسه اینکه حجابای بزرگ شدن دیگه کنار برن

ما می دویدیم  بزرگ بودیم و باید مثل آدم بزرگا خیلی متین  سرمونو پایین می انداخیتیم

و با یه چتر خیلی راحت توی برف راه می رفتیم

ما بزرگ بودیم ولی هنوز یه چیزی ته دلمونو قلقلک می داد  .

قللکی واسه به دست آوردن یه لذت لحظه ای توی این همه شلوغی و درد سرای روزانه

و اینهمه فراموشی ، فراموشی خودمون ، فراموشی دوستامون ، فراموشی زندگی واسه به دست

آوردن رفاه ، فراموشی خدا و علم و هزاران چیز دیگه که توی این دنیا اتفاق می افته و ما هر

روز داریم اونارو فراموش  می کنیم .

 
برف امروز دوباره منو برد به کودکی ، دوباره فقط یه بار لذت لحظه ای که می تونه

برای همیشه جاودانه بمونه .

 امروز برف به من فهموند که دنیا خیلی خیلی کوچیکه و آدما خیلی زود می رن دنبال

سرنوشتشون پس توی همین زمان کمی که با هم هستیم قدربا هم بودن را بدونیم

و از همه ی ثانیههاش استفاده کنیم .   

 

حالاست که میتونم از خودم بپرسم همه ی اون دوستان کجا هستن و دارن چه کار می کنن .
نوشته شده در هجدهم بهمن 1387ساعت 9:58 توسط دختر خورشید| |