دختر خورشید
روز مرگی های من
تنها يادگار باقي مانده از انساني كه تمام زندگيش را صرف زندگي كرد ، زندگي براي زنده ماندن و زنده ماندن براي زندگي . اين تنها راه زنده ماندن براي زندگي است . شايد نگاهش در پس قاب شيشه اي هرگز فراموش نشود نگاهي كه مارا به ياد گذشته مي اندازد اما او ديگر فراموش شده است جسمش به خاك پيوست و روحش به خالق روح . اگر حتي گاهي دستمال كهنه اي به دستي آيد تا كهنگي را از اين قاب بزدايد اما كهنگي و قديمي بودنش را فراموش نخواهيم كرد . انساني كه زيست ، گريست ، خنديد، رنج كشيد ، امتحان شد اما دستانش رابه باد نسپردو به هر بادي نلرزيد با دستانش فرزنداني را در هنگامه ي تولد شست و هنگامي همان فرزند را با دستانش غسل داد . دستاني كه سختي كار را تجربه كرد ، اما با تمام انگشتانش زندگي را دوست داشت . و محكم بودن را اينچنين وسيع به من آموخت آري اينست وقتي تو رفتي انديشه هايت دوست داشتند فراموش شوند اما نگاهت ، نگاه پدري مهربان بود كه هرگز فراموش نخواهد شد تا آن زمان كه هستم و مي توانم با تو سخن گويم تا آن زمان برايم پدر خواهي بود .

