دختر خورشید
روز مرگی های من
لحظه هاي مهتاب بي من بودن را لذت زندگي ابد خواهي گفت آه زندگي نفس هايم را به شماره انداختي لحظه هاي بسيار اضطراب و اينك ترس آه زندگي با من بمان كه اين ترديد ذهن من تو را از من خواهد گرفت دل من راه را مي خواند ذهن من تو را مي جويد من شروع مي كنم مي شمارم شروع 0و 1و2و.... تا بينهايت مي شمارم اگرچه من اعداد طبيعي را ميشمارم ولي در حالت طبيعي نمي شمارم . آه زندگي زماني بودي كنارم ، زماني براي رقص آواز ها زماني براي بوييدن زماني براي زيرو كردن همه ي دل من زماني براي همدم جاده هاي امن . زماني براي خواندن گرمي دست ها زماني به نا تمامي دل من من مي شمارم تا بينهايت آه زندگي چشمانم را به تو خواهم سپرد آه زندگي ، با غروب آسمان ها با طلوع با ديدن،نور را مي جويم آه زندگي اشك هايم را آه زندگي لبخند هايم را آه زندگي باز هم دست هايم بوي تو را مي دهد باز همدم لحظه هاي تنهايي باز من شدم همان خطابه ي تو . باز ديوار هاي ذهنم شكافت و اين بار قلب من بر نمي تابد زندگي را باز دوباره . آه زندگي ، بفهمان مرا كه زندگي همان بازي شطرنج است بفمان مرا كه همه ي فزندان آدم همان پسران عاشق اند به آن ها بياموز من از نسل حوا من از نسل كوثر آسمان ها من همان دامن معراج من دخترم .
