تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من


لذت رسیدن به خورشید را با بالا بردن دست هایم به سمت یک لامپ رشته ای تجربه کردم


خورشید کوچک اتاق من

نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:1 توسط دختر خورشید| |

تصویرم را در قاب زمان می بینم . تصویری نقش بسته بر ساعت دیواری اتاق من و این فقط من هستم که می توانم

آن را ببینم  ، فقط برای چند لحظه


نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:57 توسط دختر خورشید| |

سکوت

 

سکوت زیباییست که هرگز با تمام دنیا عوض نخواهم کرد

 

آفتاب از پنجره ی یکی از اتاق های  طبقه ی دوم ساختمان به طور مایل به شرق  ،


قسمت شرقی منتهی بهاتاقم را کاملا روشن کرده است .

 

خورشید امروز شدید تر از هر روز می تابد  . از پنجره منظره ی حیات را به طور کامل نمی توان دید

 

نور خورشید مانند پرده ای جلوی چشمانم را گرفته است . تگرگ نسبتا شدیدی در حال باریدن است  و زمین

 

اندکی خیس شده است . خورشید ،تگرگ ،باران ،باد، آسمان آبی و ابر ها  - گویی جهان خلقت امروز نمایش

 

زیبایی را به صحنه برده است .

 

در حالی که در آستانه ی در وردی اتاق شرقی سالن ایستاده ام به سایه ی خود که روی زمین


تشکیل شده استنگاه می کنم .سایه ای کشیده در پشت سایه  نرده های پنجره


سایه ای افقی از انسانیعمودی  که من را بهیاد بابا لنگ دراز قصه ی کودکیم می اندازد .


 
حس عجیبی دارم که شاید به راحتی قابل وصف نباشد  . پله ها را طی کردم  تا به حیات رسیدم


 ابر ها به خورشید پیروز شده اند و ان را از صفحه ی آسمان کنار زده اند  ، یک بار دیگر آسمان پر شده از

 

ابر آسمان سایه ی خود را به روی زمین انداخته است . و من خودم در سایه رحمت و لطف


خداوند بزرگ می بینم.


 
دلم می خواهد فریاد بزنم و با صدای بلند از خدا تشکر کنم


دلم می خواهد در سکوت  گریه کنم  و دستهایم راباز کنم و روی زمین  دور آسمان بچرخم


و فریاد بزنم و برقصم . فریادی در اوج و رقصی با تمام احساس

 

 صدای پایی در ذهنم می شنوم کسی آرام قدم بر می دارد . وقت رفتن است 

 

  برای آخرین بارزیر باران دعا کردم که ای خورشید من برآ و چشمانم را با نور خیره کننده ات در


 هم ببر و باز با تمام  تشعشع  نورت صورتم را گرم کن و دست هایم را بسوزان . من منتظرم .


نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1387ساعت 13:19 توسط دختر خورشید| |

یک شب بارونی و یه صبح برفی تصویر گر قدرت خالق هستی

 
امروز یه بار دیگه تو ی شهر ما برف بارید  این برف با همه برفای زمستنی فرق داشت یه فرق

گنده به قول بچه ها و به قول خودمون تفاوت خیلی زیادی داشت .

 امروز همه چیز برای من تداعی گذشته بود  یه جور  حس  نوستالژیک 

 امروز  مثل هر روز  از خونه زدم بیرون . اما امروز آسمون با همیشه فرق داشت ،

آسمون یک پارچه ابر بود  برف خیلی شدیدی می بارید این وسط باد هم بیکار نبود ،

باد سردی می وزید و سوز اون طوری بود انگار که تازه زمستون شروع شده بود .

هوا سرد بود ولی من مثل زمستون های پیش ابدا احساس خستگی و افسردگی نمی کردم .

یاد روز هایی افتادم که با یک کفش کتونی که خیلی راحت آب بارون و برف توی

اونا لونه می کردن  و پاهایی که از شدت سرما سرد و کرخت شده بودن روی برفا سر

می خوردیم  ، همه ی مسیر مدرسه  تا خونه رو خیلی راحت  سر می خوردیم

و سریعتر از همیشه می رسیدیم خونه و کفشای خیس و تمیز رو پشت بخاری می ذاشتیم

تا گرم بشه و فردا صبح پاها توی یه کفش گرم داغ و راحت بره  .( یه لذت چند دقیقه ای ) .

امروز من دیگه کفش کتونی نداشتم که توش آب بره ، یه چکمه چرم ساق بلند دارم

که دیگه پاهامو گرم و راحت نگه می داره .

 
امروز دیگه من نمی تونستم سر بخورم چون دیگه بزرگ شده بودم و شرایط جامعه اقتضا

می کرد که عرف جامعه را رعایت کنم .

ولی امروز از خونه تا جایگاه سرویس  رو با دوستم دویدیم  تو اون  بوران و سرما و شدت برفی

که خیلی راحت به صورتمون سیلی می زد و دونه های برف چشمامونو هدف گرفته بودن بدون

توجه به همه اونا فقط می دویدیم میدونی واسه چی ؟؟

واسه اینکه حجابای بزرگ شدن دیگه کنار برن

ما می دویدیم  بزرگ بودیم و باید مثل آدم بزرگا خیلی متین  سرمونو پایین می انداخیتیم

و با یه چتر خیلی راحت توی برف راه می رفتیم

ما بزرگ بودیم ولی هنوز یه چیزی ته دلمونو قلقلک می داد  .

قللکی واسه به دست آوردن یه لذت لحظه ای توی این همه شلوغی و درد سرای روزانه

و اینهمه فراموشی ، فراموشی خودمون ، فراموشی دوستامون ، فراموشی زندگی واسه به دست

آوردن رفاه ، فراموشی خدا و علم و هزاران چیز دیگه که توی این دنیا اتفاق می افته و ما هر

روز داریم اونارو فراموش  می کنیم .

 
برف امروز دوباره منو برد به کودکی ، دوباره فقط یه بار لذت لحظه ای که می تونه

برای همیشه جاودانه بمونه .

 امروز برف به من فهموند که دنیا خیلی خیلی کوچیکه و آدما خیلی زود می رن دنبال

سرنوشتشون پس توی همین زمان کمی که با هم هستیم قدربا هم بودن را بدونیم

و از همه ی ثانیههاش استفاده کنیم .   

 

حالاست که میتونم از خودم بپرسم همه ی اون دوستان کجا هستن و دارن چه کار می کنن .
نوشته شده در هجدهم بهمن 1387ساعت 9:58 توسط دختر خورشید| |

 

در این لحظه که دارم می نویسم نه خوبم و نه بد نه نا امیدم و نه خسته نه خوشحال و نه ناراحت

 

اینجا پایان زندگی نیست اینجا نه پایان دنیا است و نه  اغاز زندگی . اینجا اخرین دقایق پایان فصل سرد

امتحانات است . پایان روز ها و شب ها استرس و اضطراب  ، پایان تمامی شادی ها ، تلخی ها

و ناکامی هاست .

 

 
پایان تمامی شب زنده داری ها دعاها و نیازهاست . پایان قرمزی چشم ها و سکوت ذهن ها و لب ها ست

اینجا تا لحظاتی دیگر آغازی است بر زندگی دیگر

 

تا چند لحظه دیگر تمامی آنهایی که در مقطعی از سرنوشت با هم هستند از یکدیگر جدا می شوند.

  
 و برخی دیگر باز با هم  سرنوشتی مشترک خواهند داشت .برای برخی  فردا که دویاره خورشید از شرق طلوع کند زندگی معنای دیگری خواهد گرفت و برای برخی دیگر هنوز سرنوشتی مشخص نشده  و برای من که اهل هر چه پیش آید خوش آید .هر چه پیش آید خوش آید .

  
همه ی انچه توصیف شد توصیف پایان بود .به راستی آغاز را چگونه می توان توصیف کرد ؟؟


من و تو  چگونه شروع کردیم و در کدام جاده قدم نهادیم تا بدینجا رسیدیم

 

 امتحانات تمام شد اما خاطرات و تجربه هایی برایمان باقی گذاشت که شاید برای ما که دانشجو هستیم و

 بهترین لحظات عمرمان را صرف خواندن درس می کنیم اینچنین تجربه هایی ، تجارب مفیدی می باشد .

البته بستگی دارد از چه دیدی به آن نگاه کنیم .

 

 
یک ماه گذشت من  و تو تمام سعی مان  را کردیم و درس خواندیم  و به قول خودمان دود چراغ خوردیم

چه زود تمام شد همه  ی ان خاطرات زیبا .دیگر تمام شد تمامی تقلب نوشتن ها و تقلب کردن ها ، دیگر تمام شده نگاه نگران تو به یک مراقب

  
دیگر تمام شد دیر رسیدن ها به امتحان ، تمام شد  تمام شد تمام

 

  دیگر تمام شد زمانی که تو به من می گفتی این نکته را بخوان ، این فرمول را حفظ کن ، با فلان استاد

صحبت کن ، درس فلانی سخت نیست ، من به شما توصیه می کنم این ترم این درس را بگذرانید و...

 

همه ی آن لحظه ها برای هر کسی زیبایی خود را داشت .

 

ایا زمانی فرا خواهد رسید که انسان لحظه ای را در امتحان نباشد ، لحظه ای در خود فرو رود

  

ایا زمانی فراخواهد رسید که خداوند تمامی امتحاناتش را بر بشر تمام کند؟

 

 
زمانی خواهد امد که دیگر هیچ انسانی بر اشتباهاتش نگرید ؟؟

 

زمانی خواهد شد که خداوند مراقب نباشد و من و تو به راحتی در امتحان زندگی تقلب کنیم و خداوند متوجه  نشود و در پرونده ی انضباطی ما چیزی ثبت نشود ؟

 

 

مگر استاد بخشنده باشد وگرنه کسی لایق نمره بیست نیست .



نوشته شده در چهارم بهمن 1387ساعت 23:16 توسط دختر خورشید| |

 

 یک بار دیگر محرم شروع شد و خیلی زود تمام شد

  

بار دیگر تاسوعا و عاشورا ی دیگری آمد و همه شب زنده داری کردند  و شمع روشن کردند و گریستند و

  

دعا کردند و نوحه خواندند و زیارت عاشورا و نماز ظهری بر پا کردند به یاد تمامی شهدای ظهر عاشورا

 

 
دسته های عزاداری به مانند هر سال آمدند  و رفتند 

 

 
همه در مراسم عزاداری حسین (ع) شرکت کردند  و بر سفره های نذری نشستند و از آن خوردند

 

 
و بار دیگر محرم تمام شد . اما آیا همه فهمیدند که امام حسین چرا قیام کرد ؟ فلسفه این همه عزاداری برای

 
حسین چیست ؟؟

این حسین کیست که عالم همه  دیوانه ی اوست ؟؟

 

 
ایا در این تکرار هرساله ی محرم و تا سوعا و عاشورای حسینی کسی از خود پرسید برای چیست که

 

 می گرید ؟؟

 

بر مظلومیت حسین و خانواده اش ؟؟

 

 
بر  مظلومیت زینب ؟؟ سجاد ؟؟ علی اکبر ؟؟ علی اصغر ؟؟

 

 
ولی آیا همه ی واقعه ی کربلا همه همین بود  براستی پیام تاریخی حسین (ع ) چه بود


که برای رساندن آن پیام به جهانیان  خود  خانواده و یارانش  را فدای اسلام کرد ؟

 

 
در برپایی همه ساله نماز ظهر عاشورا همین بس که  حسین (ع) برای برپایی همیشگی نماز جنگید

 

 
 برای اقامه ی عدل و امر به معروف و نهی از منکر  و همه ی آنچه که جامعه ی مسلمانان را به انزوا ،

 
 

انحطاط ، بی فکری و بی تفاوتی می کشاند .

 

 
آنچه که امروز می بینیم و در مقابل ان سکوت کرده ایم

 

 
هر سال به یاد حسین فقط عزاداری می کنیم و جامعه مسلمانان هر ساله بی تفاوت تر از گذشته


از همه ی انچه که ایین مسلمانی است فاصله می گیرد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارم بهمن 1387ساعت 23:10 توسط دختر خورشید| |