دختر خورشید
روز مرگی های من
شبي گذشت از پس شب هاي ديگر روزي گذشت خورشيدي بر آمد ماهي تابيد كودكي خوابيد مردي فرياد زد زني گريست رازي آشكار شد غمي پنهان شد خنده اي پديدار شد كساني ياد گرفتند چيز هايي دانش آموزي دانشجويي استادي پرده ها كنار زده شد نور ها تابيدند حرف ها نگاه ها كار خود را كردند دستي لرزيد قلبي تپيد آدمي عاشق شد كسي ناگهان خطايي كرد پير مرد گفت : خدانگهدار زندگي گفت بدرود پيرزني همچنان نان مي پزد جوانكي همچنان عاشق مانده است پيري خفت آدمي آغاز شد در آن سوي خيابان زني بر جنازه اي مي گريست در اين سوي خيابان عده اي زندگي را فراموش كرده اند مي رقصند مي نوشند و فراموشي زندگي را جشن گرفته اند چه عميق است فاصله ها هر يك از ما در آرزوي داشتن چه تنگ است اين دنيا چه ننگ است زيستن آلوده ي اين دنيا چه گناهكار است اين انسان دستي مي تازد دختري مي بازد مردي مي رقصد نزاع بي بي و دختر همسايه هر روز ادامه دارد حجابي برداشته مي شود او خود را در آداب و رسوم غرق مي بيند آزادي مي خواهد ؟؟؟ من نمي دانم شايد هم همينطور باشد كجايي آزادي ؟؟ آزا د فكر آزادي عمل آزادي گفتن آزادي شنيدن آزادي بودن آزادي شدن او دلش مي خواهد آزاد باشد اما هرگز نمي داند آزادي يعني چه؟ من نمي دانم تو بگو آزادي يعني چه /؟ من مي گويم آزادي يعني اينكه بتوانيم با حفظ حقوق ديگران حرفمان را بزنيم و به آن عمل كنيم و به هر مقامي چه سياسي چه اقتصادي چه فرهنگي بتوانيم نه بگوييم من نمي توانم باور كنم كه خورشيد هر روز فقط بر نقطه اي از زمين مي تابد من نمي توانم باور كنم خدا فقط در اين سوي دنيا است من نمي توانم باور كنم هواي آسمان تو ابري است نمي توانم باور كنم زندگي ات از دست رفته است من نمي توانم باور كنم كه تو نوميدانه از زندگي دست شسته اي با تو و تاريكي هرگز اين را هرگز نمي توانم باور كنم تو نهايت قدرت خلقت خداوند هستي زن او مي گويد آزادي يعني من مي توانم هر كاري را مي توانم انجام بدهم آزادي يعني اينكه توتابوي سكس را بشكن تو نيز تفكرت را نو كن آزادي يعني تفكر بدون محدوديت پسري را مي بينم كه زيركانه مي خواهد قلبي را بربايد دختري را دست اندازد از پشت عينكش اما همچنان نگاه در نگاه دختر دوخته است به عادت همه ي پسران چيزي را در نگاه دختر جستجو مي كند جستجو مي كند تا بيابد چيزي را و آن گاه راحتتر به دختر بگويد " ضعيفه" بي گمان من بوسه لب هاي آن پسر را بر لبان دختر همسايه ديده ام من نديده ام اما محبتي كه تقديم شود به او من آرزو دارم شبي در خواب ببينم كه خداوند همه جا هست خدا در دل همه ي انسان ها جاي دارد انسانيت عشق ايثار محبت در همه جا موج مي زند خواب ببينم اين انسان تهي و خالي از هر چيز ديگر هيچ وقت به آنچه كه دوستانش دارد حسادت نمي ورزد . كينه حسادت دورويي نيرنگ و دروغ همه از زندگي انسان ها رخت بر بسته است من به تو مي انديشم تو به آنچه مي خواهم زندگي خواهد گذشت و اين نيز مي گذرد .. حس قشنگیست برای خود گریستن برای خود ستیزیدن برای خود خندیدن در خود شکفتن حس زیباییست برای خود زحمت کشیدن برای خود خوردن پوشیدن نگریستن زیبا تر است رای دیگران گریستن با دیگران خندیدن دیگران را دوست داشتن برای دیگران فدا شدن نه فنا شدن برای دیگران درمان و مرهم بودن برای دیگران عبرت بودن الگو بودن من فکر می کنم اولی الزامی دومی است . من دوست می دارم خود را تا دوست بدارم دیگری را برای خود فدا می شوم تا فدا کنم خود را برای دیگران بالا می روم بالا و بالاتر تا برای دیگران الگو شوم خودمی خندم تا دیگران هم بخندند چه زیباست دوست داشته شدن با دوست داشتن خود زندگی کردن برای دوست داشتن و دوست بودن و دوست داشتن تمام دوست نداشتنی ها در سکوت ماندن حرف نزدن نیست باید گوش را برای شنیدن صداهای اطراف تعلیم داد همان طور که استاد می تواند در میان موسیقی ارکستر فلوتی را که خارج می نوازد تشخیص بدهد به همین شیوه باید شنوایی خود را تربیت کنیم تا بتوانیم صدای خدا را در میان این بازار مکاره بشنویم.

