دختر خورشید
روز مرگی های من
تو برای دنیای خود بخوان من هم برای دنیای خود خواهم خواند ، تو برای دنیای خود بنواز من خود سازی خواهم ساخت تا بنوازد آهنگی را که کسی تا کنون آنرا ننواخته است ترانه ای خواهم سرود که تا کنون کسی نسروده است . زندگی خواهم ساخت که کسی تا کنون نساخته است . من را در همین دنیای تنهای پاکیزه تنهای تنهایم بگذار من خود خواهم رفت . بگذار تا بروم پای رفتن دارم ، پاهایم را به بند های این دنیا مبند بگذار آزادانه رها شوم در دنیای بزرگسالانه تو کسی خواهد خواند ، بگذار در دنیای کودکانه من نیز کودکی صادقانه به پاکی ترانه ی محبت را بخواند . اجازه بده این کودک بی محبت دیروز انسانی بزرگ شود . بگذار برود به سوی دنیای خود ، دنیای جدای این دنیای انسان ها بگذار بروم و به سلامی دوباره ه رویاهایم بدهم بگذار دوست داشتن را فریاد بزنم ، آرزوهایم را بازیابم بروم و بیابم خویشتن آلوده ی خویش در این دنیا.... The things that will destroy us are : Politics with out principle pleasure with out conscience wealth with out work knowledge with out character business with out morality science with out humanity worship with out sacrifice چیز هایی ما را نابود می کنند : سیاست بدون اصول ، لذت بدون وجدان، ثروت بدون کار ، دانایی بدون شخصیت ، تجارت بدون اخلاق ، علم بدون انسانیت ، پرستش بدون فداکاری تو مثه سایه بودی روی دیوار زندگیم هیچ گاه نرفتی و هیچ گاه کابوس بی
توبودن را با خود به خوابم نیاوردی دیوار تنهاییم را تو شکستی ، و مرا به تنهایی پناه دادی سایه ی سنگین شک را زمانی به من تقدیم کردی ، زمانی بی تردید خوشی- خوش بینی را دادی و
گفتی ببین این منم سایه ای که می گوید این تویی بگذار خودم را در این سایه غرق کنم شاید سایه راهی شود بر تابیدن شاید سایه من را با خود به دنیایی
ببرد که خود را در آن ببینم سایه بگذار سایه بمانم در این غربت زندگی ، در این دوری دوستیهای پاک سایه سهم من از اشتراک زندگی سایه تنهاییم را تو بدان ، در بزرگی دستان تو بدان من همانم دیر هنگامی است که روز گذشته بود و شب آغاز شده بود ، دوباره و دوباره مثل همه ی شب های دیگر ستاره ها دوباره اومدن اون بالا خونه نشین آسمون شدن و ماه دوباره شد تک چراغ آسمونا اون بالا تو آسمونا شلوغ بود ستاره ها دوباره کنار هم بودن ولی هر کدوم تنهای تنها بودن . اون پایین پایینا روی زمین خدا یه دلی بود که تنها نشسته بود و تنها به سیاهی شب دل بسته بود تو سیاهی می رفت . دیگه روز براش معنایی نداشت تمام روز را به امید آمدن شب از دست داده بود و تمام لحظات روز را به شب بخشیده بود و تمام شب را با ستاره ها و تاریکی می گذروند به تاریکی دل بسته شده بود ، دیگه سو سوی ستاره ها اثری به تاریکی نداشت . شبا وقتی سیاهی و تاریکی سایه ی سنگین خودش را روی زمین می انداخت اون دور از چشم همه ی آدما می رفت تنهایی خودش را با ستاره ها تقسیم می کرد گاهی وقتا ابرای سیاه بارونی به این تاریکی اضافه می شدن و حالا تاریکی بیشتر از آن چیزی بود که او دوست داشت . با تاریکی صحبت می کرد، تو تاریکی عرق می شد ، ار تنهاییاش براش می گفت بهش می گفت که آدمای روز خیلی خستن ، دیگه جون و رمق برای زندگی ندارن به تاریکی می گفت که از شلوغی آدما خسته شده آدمایی که با همن ولی تنهان ؛ روزا خودشون تو شلوغی آدما گم می کنند و شب که می یاد با تنهاییاشون به تاریکی پیوند می خورن شب ؟؟؟؟؟ شب را تو تعریف کن برام تو تعریف کن تو که می نویسی تو که دستی به قلم داری و طبیعت خدا رو یه جور دیگه می بینی تو برام تعریف کن بگو این نعمت خدا رو برام تعریف کن از شب دیگه چی می دونی ؟ آره می دونم که شب یعنی سکوت ،آرامش، یعنی هر کی بره خونه خودش شب یعنی 4 دیواری اختیاری – یعنی تو بیا تا ما شویم شب یعنی تاریکی ، ستاره ، ماه شب یعنی آرامش ، آسایش یعنی تا صبح بیدار ماندن با آرزو ، امید به امید دیدن نور ، سپیدی نور شفق صبحدم شب یعنی نیمه ی نا تمام من ، تو- نیمه ی پنهان خیلی از آدما شب یعنی روز تاریک یعنی درد دل شب برای علی با چاه واشک و خداش گذشت ، علی ، چاه ، سکوت و خدای آسمونا شب برای آدمای امروزی یعی گم شدن توی تاریکیش ،فراموش کردن روز پر ازدحام توی سکوت شب فراموشی خدای آسمونا توی شب نشینی ها شب یعنی اشک های مادردر دوری از فرزند شب یعنی اشک یه عاشق توی تاریکی بدون کور سوی نور ستاره و ماه شب یعنی تپ قلبی ، یعنی اضطراب دیر آمدن ، دیر رسیدن شب یعنی خواب ، شام یعنی مرگ موقت زمین- انسان – حیوان –زمان در زنده شدن دوباره ی روز شب برای بعضیا یعنی نون و پنیر و شایدم سبزی ، برای بعضیا کباب و مرغ و بوقلمون شب یعنی فرار از همهمه روز و در سکوتش به تفکر نشستن و نوشتن و خواندن و تمرین مشق فردا فردایی که می آید ، نوری که بر می تابد از مقابل چشمان تو ، دانش آموزی که به مدرسه می رود ،دانشجویی که درس می خواند ، کرکره مغازه هایی که برای کار بالا می رود و تلاشی که دوباره آغاز می شود تا ریشه کن کند فقری را که دامن گیر انسان هایی است که شرافت را دست مایه ی زندگی خوشبخت و پر سعادت قرار داده اند روزی که آغاز می شود ، سرودی که خوانده می شود ،رودی که جاری می شود ، کو ه هایی که پا بر جا با قی مانده اند ، حرف هایی که گفته می شوند ، چشمانی که خواهد دید ، دستی که تلاش می کند و پایی حرکت می کند به سوی مقصد و تو ..... تو همانی که می اندیشی و تو جاری در قلب روزگار و روزگار می تپد تا تو زنده بمانی
