دختر خورشید
روز مرگی های من
نمی دانم زندگی به من جان دوباره بخشید یا من به زندگی ؟ نمی دانم من با زندگی در آمیختم یا او با من ؟ نمی دانم زندگی من را سرگشته به سمتی برد یامن سرگشته به سمت او؟ نمی دانم زندگی بود که مرا زنده کرد یا من زندگی را زنده ؟ نمی دانم زندگی به من جسارت بودن داد یا من به زندگی جسارت داشتن ؟ نمی دانم زندگی با من به بدی رفتار کرد یا من با او ؟ نمی دانم من زندگی را در آغوش گرفتم یا زندگی مرا ؟ نمی دانم من به زندگی لبخند زدم یا زندگی به من ؟ نمی دانم با زندگی زنده بودم یا با زنده بودن زندگی می کردم ؟ نمی دانم زندگی به من زندگانی آموخت یا من زندگانی را آموختم ؟ نمی دانم من با درد های زندگی گریستم یا زندگی با درد های من گریست ؟ نمی دانم زمان زندگی را به من بخشید یا من زندگی را به زمان بخشیدم ؟ نمی دانم زندگی به من پرواز آموخت یا من به زندگی رها بودن آموختم ؟ نمی دانم سر گیجه ی سرمستی شاد ، من وتنهایی اتاق ، منو چرخش زمین من و گذر زمان و... چشمانم را می بندم شادی را تصور می کنم . آغوشم گشوده . می چرخم ، زمین می چرخد من و لبخند درد ، من و سرگیجه ی مست . من و یاد تو ، یاد تو من جدا گشته از زمین آه چه غمگین است لحظه ، آه چه پر شور می نوازد زمان لحظه گذشت ، زمان دیگر نمی نوازد، تنهایی اتاق به پایان رسید . صدایی آهسته سکوتم را شکست، صدایی آهسته غم را برد آهسته و آرام زمین چرخید ، ساعت نواخت ، زمان گذشت دختر خورشید در نور زاده شد ، قصه ای دیگر متولد شد . نگاه کن ، نگو که ترانه از دست رفته است ، دوباره بکوش ، بنوش ، در چشمه هنوز آبی هست . با دو گام از پل می گذری ، هیچ چیز به پایان نرسیده است هنوز . دست تشنه ات را بالا بگیر و راه بیفت ، می میری تو اگر باز بمانی . صدایی هست که می خواند، صدایی هست که می رقصد ، صدایی هست که می رقصد و می گردد ، بخواه، اگر بخواهی ، تو جهان را می جنبانی، دوباره بکوش. نگو که قله ی فتح از دست رفته ست، زندگی همان رزم است ، دوباره بکوش با من بمان وبکوش. مرا برهانید از این واژه های فریب رهایم کنید از هیاهو و شورو غوغا برهانیدم از این زندگانی پر زنیرنگ بیرنگی برهانیدم و آزادم سازید برهانیدم و آغازم کنید آغازم کنید در انتهای درک من از این حیات آلوده آغازم کنید در سکوت ،تنهایی وحسرت بودن ای زندگانی ، سبب زنده بودنم آرامشی جاودانه می خواهم از تو نوروز مبارک همین خیلی دیره ولی مبارک

