دختر خورشید
روز مرگی های من
سخن گفت . ناگهان سخن بر لب آمد . ناگهان حرف ها کار خود را می کنند در خیال خویش چه آرام و سرد نشسته چمبره زده بر زانوی خسته از خم شدن پیاپی . تکیه کرده بر دستانی که گاهی تمنای نوازش می کند اما نمی یابد . صورتی ، چشمانی ، لبانی ... چشمانی غمگین از نگاه های غم بار . از تکرار دیدن غم ، فقر، ظلم و بیداد لبانی که از غم نگفت اما از شدت اندوه بر هم لرزید . ومن گاهی می گریم در خلوت خویش به خاطر خویشتن فراموش شده ،به خاطر زیستن در جهانی سراسر فتنه ، فساد ، فقر و... من می گریم به حال آن زنی که آن روز و همیشه روبروی بانک به همراه فرزندش می نشیند ودر سرمای زمستان گدایی می کند . و یا برای آن کودکی که ضجه می زند واز شدت سرما به خود می لرزد و اما از کسانی طلب کمک دارد . کسانی که بی تفاوت غرق در افکار شلوغ زندگی امروز از کنارش می گذرند. بی تفاوت همچنان سرد افکارم بر من قامتم چمبره زده اند. بی تفاوت بودن او را این بار نمی توانم تحمل کنم او نیز همچنان سرد و غم بار به درون فرو رفته است . حتی برا ی یک بار به من سلام نکرد . او رفت و ندانست در این دل چه خواهد گذشت . گفته بودم برایت یادت است . گفتم من نمی تونم این بی تفاوتی را تحمل کنم . برایت مدتی صحبت کردم . گفتی : خواهش می کنم بس کن . من و تو نیز چه بی تفاوت گذشتیم . من خسته ام از تکرار بی اندیشه ی تمامی حرف هایم خسته شده ام .من خسته ام از تو و تمام ماجراهایمان . من خسته ام من زندگی دوباره خواهم داشت من بار دیگر متولد شدم . دیگر نه نیم نگاهی به شعر های فروغ خواهم انداخت و یا حتی نگاهی به نامه های نوشته شده ام برای کسانی که روزی در زندگی بودند و شاید تاثیری هم بر زندگی ام گذاشتند و رفتند و من چه بی تفاوت از کنارشان گذشتم . و فراموششان کردم . و حالا مثلثی شکل گرفته و من این با ر چه بی تفاوت از کنارش گذشتم . و این نیز می گذرد و این نیز گذشت و من باز هم فراموش کردم انسانی دیگر ، هم او را و همه ی خاطراتی که برایمان بر جای گذاشت . چه خوب و چه بد . زندگی جاریست و من زنده ام و جاری . زندگی زنی است که در سیل اشک های عاشقانش تن می شوید و با خون قربانیانش تدهین می کند . "جبران خلیل جبران" لحظاتی خواهند گذشت و لحظاتی که باقی مانده اند در کنار پنجره یخ زده از سرمای زمستان لحظه ها گذشتند . در سکوتی طولانی به چشانم می نگری لحظه ها هجوم تلخی را یاد آور می شوند. صدای آهنگی که از آن سوی هتل می شنوم لحظه ها را برایم غمبار تر می کند . تو همچنان به من می نگری اشک از چشمانم جاری می شود سعی می کنم این قضیه را از تو پنهان کنم .اما صورتم ،دست هایم طاقت ندارند و تلاش می کنند همه چیز را فاش کنند . همه ی نوشیدنی روی لباسم می ریزد . با دستپاچگی آن را پاک می کنم . اما همچنان به من می نگری لحظه ای را در نگاهت غرق می شوم .پیشخدمت که آن طرف تر ایستاده است گاهی نیم نگاهی به ما دارد . نگاهی به او می کنم و نگاهی به کف و بعد ناگهان چشمانم دوباره از اشک جاری می شوند. این کلمات مرتب از ذهنم می گذرند تو هرگز نمی توانی سرت را بالا بگیری و بگویی فقط یک بار بگویی دوستش داری . تو دختری و محکوم به دوست داشته شدن و نه دوست داشتن . . دستانم می لرزدجمع در سکوتی طولانی فرو رفته اند . و تو بی تفاوت د ر سکوت جمع را ترک کردی . و تو می روی همه ی آغاز ها را پایانی است . بعضی ها هنوز آغاز نکرده اند تا به پایان برسند اما خود را ته خط می بینند . بعضی ها شروع کرده اند و در نیمه ی راه به آخرین خط قرمز تکیه داده اندو نفس های آخر را می کشند . بعضی ها هم آغاز کردند و با همه ی سختی ها در اوج به سر می برند . این بار نوبت ماست تا به اوج برسیم . تو به اوج اندیشه ات و من به اوج هدفم . آغاز کن .

