تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من

و باز زمستان آغاز  شد و من دوباره  متولد شدم در زمستانی سرد . من متولد شدم در خواب طولانی طبیعت ،در فراموشی خورشید تابناک در ذهن دخترک تنهای بازیگوش، در فراموشی فریاد های تابستانی کودکان مانده در کوچه ها ،در سکوت و ژرفنای سردی و شب های مهتابی . و این منم تنها ایستاده در آغاز فصلی سرد .یلدا فریادهای زنی را به یادم می آورد که تولدی را نوید می دهد.تولد فرزندی از جنس خودش .دختری که تجسم او از زنی است که فانوس به دست اما به تاریکی پناه می برد  همان زن  به اصطلاح دانای قرن 21 زنی که شاید می داند به کجا می رود اما به راستی نمی داند. . زنی که این بار از او فاصله دارد از زنی مانند او .و من به دنیا آمدم و با ضربه ای به خود آمدم و فریاد زدم و با صدای بلند گریستم . گویی از ابتدا می دانستم مانند همگان آفریده شده ام تا آزموده شوم در درد ورنج و سختی . و این بار در تولدی دوباره فریاد می زنم  پروردگارا به خاطر همه ی نعماتی که به من داده ای تنها می توانم سر تعظیم فرود آورم و دیگر هیچ  و دیگر هیچ ...

این بار فقط می توانم با زبانم بیان کنم من 21 سال بزرگتر شده ام

دلم تنگ است . برای با صدای بلند گریستن . آری دلم تنگ است برای فریاد زدن و ای کاش طنین آن ضربه را هرگز از یاد نبرم .

من زنده ام وجاری

نوشته شده در یکم دی 1386ساعت 20:36 توسط دختر خورشید| |