تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من

 

از واژه هایی سخن می گویم که  در زندگی حتی لحظه ای وجود آن ها را احساس نکرده ام

و تو همچنان از دوست داشتن سخن می گویی دوست داشتن بدون شناخت که من ان را همان

عشق معنا می کنم  و زندگی را بدون آن همچنان ادامه می دهم .

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:48 توسط دختر خورشید| |

 

is there any body to going to listen my story this night  

نوشته شده در پنجم آبان 1386ساعت 20:3 توسط دختر خورشید| |
 

تو به من خندیدی و نمی دانستی که من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم

                         باغبان از پی من تند دوید           سیب را دست تو دید

نوشته شده در چهارم آبان 1386ساعت 21:14 توسط دختر خورشید| |

و آن شب چه زود گذشت شب شادمانیمان  در دنیای  کودکی و بچگی . آه آن روز های رنگین ، آه آن روز های کوتاه و چه زیبا بود آوا ز جیر جیرک در شادمانیمان  و من به خاطر می آورم  آه آن فاصله های کوتاه و چه غمی بود میان ما و دل آدم بزرگ آری آن روز ها غم بود اما کم بود .

 

نوشته شده در چهارم آبان 1386ساعت 21:11 توسط دختر خورشید| |

و تو گاهی  زندگی  را از پس حصار گذشته به زندگی می نگری و گاهی تصمیم می گیری من را به عنوان قدیمی ترین دوستت به یاد آوری و من چه سنگدلانه گاهی از پس نگاه غرور آمیز پیوستن به  گروه های دوستی جدید به تو ای یار قدیمی می نگرم و تو به من می نگری در نگاه من و تو می گذرد در لحظه ای به سرعت برق همه ی خاطراتمان خوب یا بد در سکوتی آکنده از غم و تو در من  همان دانش آموز  بازیگوش اما درسخوان مدرسه ی ابتدایی رضاییان را می بینی و من همان کودک معصوم اما درسخوان آکنده از غم زود هنگام از دست دادن مادری رنج کشیده . تو مادری را ازدست دادی و برادری که به اندازه ی تمام دریا ها و اقیانوس ها دوستش داشتی تو تمام درس ها و دل مشغولی هایت را با کسی تقسیم کردی و من همچنان در تنهایی خویش به سر می برم تو روزها را با یاد خدا آغاز می کنی و با یادش به پایان می بری و من غرق در روزمرگی ساعت ها را در کنار کسانی می گذارم که با تمام آنچه تو داری هیچ شباهتی ندارند و تو ... تو به سوی جاودانگی پیش می روی و من همان انسان معمولی  قرن بیست و یکم با تمام عادت های روز مره اش هستم و تو سعی میکنی همچنان من را همان کودک معصوم بدانی اما...

و تو چه  راحت و صبورانه از کنار همه ی سختی هایی که در زندگی داشتی می گذری و من در تحمل رنج ها هنوز نیاز مند پناهگاهم . تو چه صادقانه زیستی و من در پس نقابم همچنان یکه تاز  بازیگری در صحنه زندگیم و من گاهی به یاد او می گریم و تو همواره به یاد خدا می گریی ومن تو را خواهم ستود هر چند از من دوری بسیار دور و همچنان به یادت و همه ی آنچه که بر ما گذشت می گریم و هرگز لحظه ی وداع را فراموش نمی کنم و به همه ی آن لحظات رانفرین می کنم ای کاش تو هرگز تاهل را به عنوان مسیر بعدی زندگیت انتخاب نمی کردی هر جا هستی دوستت خواهم .

نوشته شده در یکم آبان 1386ساعت 21:32 توسط دختر خورشید| |