دختر خورشید
روز مرگی های من
می ترسم در جستجوی روح زندگی – لحظات ناب آن را فرا موش کنم – می ترسم در حال پیمودن این مسیر به یکباره و در میانه ی راه ناگهان با صدایی بایستم و گمان کنم که راه را اشتباه آمده ام و دوباره همان راه را با پیچ و خم های بسیار بپیمایم تا به ابتدا برسم . به ابتدای درک من از این زندگی –خسته- آلوده- می ترسم وقتی این راه را برگردم دیگر هیچ کس را پیدا نکم . کسانی که زمانی در جستجوی روح زندگی کمکم کردند . می ترسم وقتی برگشتم تو دیگر نباشی وقتی برگشتم دیگر ذهن من از فعالیت باز بماند می ترسم خوشی ها را فرا موش کنم . فراموش کنم آن لحظه ای را که همچنان زیبا با هم به روی دنیا خندیدیم . می ترسم . و چه دنیای عجیبی است لحظه ای برای همهی سختی ها و مصیبت ها یی که بر سرمان آمده است می گرییم و لحظه ای دیگر دیوانه وار خود را در پس قهقهه ها ، خنده ها ، لبخند ها فراموش می کنیم . لحظه ای آرزوی مرگ می کنیم و لحظه ای دیگر امید وارانه زندگی را آغاز می کنیم . لحظه ای عاشق با هم بودن و لحظه ای تنها . می ترسم فریاد زنان و خوشحال خود را بر لبه ی پرتگاه زندگی بیابم و این قلم همچنان به روی کاغذ می تازد و می نویسد تا من سرانجام معنای زندگی را دریابم . صبح است همه جا آرام و بی صدا – هیچ صدایی از هیچ خانه ای به گوش نمی رسد . بوی نان تازه به مشام می رسد باد خنکی می وزد وکمتر کسی در کوچه ها و خیابان ها قدم می زند تقریبا هیچ ماشینی در خیابان های اطراف جود ندارد هوای تازه آغاز زندگی – آغاز صبح- ساعت 1.30 و من از محل کارم بر می گردم آفتاب تیز تر می تابد سایه ها کم تر شده خیابان ها مثل صبح خلوت است بوی ناهار از هر خانه و رستوران به مشام می رسد . اداره ها ، مغازه ها، دکان ها در حال بسته شدن است و ... – آغاز ظهر- غروب نزدیک است اینبار خیابان ها شلوغ تر از هر زمان دیگری است . کمتر کسی است که برای یک لحظه پیاده روی سری به بیرون از منزل نزده باشد . بعضی ها در حال خرید در مغازه های اطراف و بعضی ها هم فقط برای تماشا و گشت و گذار آمده اند . – آغاز شب – ساعت 24 در این زمان کمتر کسی است که خواب ناز را به بیدار ماندن شبانه ترجیح داده باشد . سکوت این زمان انسان را نا خود اگاه به تفکر وا می دارد و گاهی به ترس و وحشت – آغاز روز نو- از دور که می آید تنها چیزی که چشمان کوچک این کودک ساده را به خود جلب می کند چیزی شبیه به عینک است که آن خانم به روی چشماش گذاشته . همه ی تصورات آن کودک از عینک دودی که امروز به داشتن یک عینک دودی ختم می شود . عینک دودی یعنی تمایز میان انسان های خوب و بد – یعنی تمایز میان انسان های طبقه ی پایین ، متوسط و سرمایه دار – یعنی بزرگ منشی – یعنی تفکر برتر – یعنی انسان متعالی – یعنی وقار و متانت و ادب عینک دودی یعنی ... عینک دودی یعنی ترس – یعنی شک عینک دودی جوان مبارز قبل از انقلاب – شاید هم یعنی منافق عینک دودی یعنی روشندل –یعنی محافظت از چشم در مقابل آفتاب عینک دودی ؟؟؟ تو همانی که می اندیشی

