تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من

 

شب است و باد خنکی می وزد . زیر نور چراغ روی ÷له های منتهی به حیاط نشسته ام نمی دانم چرا امشب ذهن من آرام نمی گیرد .

نوشتن ، راه رفتن و سکوت و آرامش هیچ کدام این ذهن را آرام نمی کند . به آسمان نگاه می کنم  ماه را می توان در زیر هاله ای از ابر دید نور ماه کمرنگ تر شده است . براستی چرا ذهن من آرام نمی گیرد . صدای پارس سگ همسایه به گوش می رسد . من امشب در جستجویم من امشب در  دریای تاطم زده ی ذهنم در جستجویم تا بیابم تمام حوادث گذشته یک به یک از جلوی دیدگانم می گذرند خدایا بر من چه گذشت در این روزمرگی های سراسر غم و اندوه  .

تنها هستم تمام اعضای بدنم امشب سراسر اضطراب و تنش است  . براستی چرا ذهن من آرام نمی گیرد . گاه چشمانم آماده ی گریستن می شوند و گاه خودداریم یا خودخواهیم نمی دانم من را از آن منع می کند .  تن من امشب به همراه روحم می ماند 

کسی نیست چه سکوت غم انگیزی همه رفته اند ...

نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:18 توسط دختر خورشید| |
 

و من نشسته ام در کنار آیینه ای که در آن میبینم تمام صحنه های پشت سرم را . اتاق سرد است و من سرما می خورم. اتاقی که دیوار های آن پر است از لوح های یادبود و افتخارات گذشته . پر است از نقاشی های متفاوت و پر است از کتاب های مختلف دانشگاهی و من نشسته بودم و گاه می اندیشیدم به تو که چگونه وجود مرا مسخ خود کرده بودی. که چگونه به من زندگی بخشیدی و گاه به گذشته ی تلخم می اندیشم و گاه به وجود زنی در این اجتماع همچنان سنگین و صبور و سخت و گاه می اندیشم که چه هستم و چه خواهم شد . همه ی لحظات بر من گذشتند . سکوت شب مرا وادار به تفکر می کند و گهگاه صدای خروس های همسایه های اطراف و گاه صدای اتومبیل های خوش گذران و یا مسافر سکوت شب را در هم می شکند . امشب نه خسته ام و نه گرفته  اما غمی دارم . گاه به قفسه ی کتاب هایم نگاه می کنم و سعی می کنم یکی از آن ها را بردارم و شرو به مطالعه کنم . اما ...

فردا روز سختی خواهد بود روزی پر از دغدغه و دردسر در اجتماعی سراسر پربشانی و پریش . اینجا لحظه ای است که می توانم آرام گیرم . میتوانم رها شوم از هیاهوی این دنیا ی آلوده می توانم آزاد شوم از فکر های آلوده اینجا ذهن من تنها به تو می اندیشد و هر آنچه که می خواهی ذهن من درگیر آینده نیست . هر چه بیشتر می نویسم دستانم خسته نمی شوند هرچه بیشتر می نویسم ذهنم بازتر می شود . برای من نوشتن یعنی همه ی زندگی . یعنی آغاز زیست یعنی درک هستی . در این شب تنها می نویسم تا بدانم کیستم . می نویسم از تو و تمام وجودت  و گاه در این میانه از پنجره ی اتاق سری به بیرون می زنم از اینجا می توانم ۳ یا ۴ کوچه آن طرف تر را ببینم . همه یچراغ ها خاموش است در حیاط یکی چراغی روشن است نظرم را به خود جلب می کند .  انگار کوچه ها خیابان ها ستون ها ی برق درها و پنجره ها همه به خواب رفته اند . این سکوت برای آن ها لالایی غریبی نیست . ناگهان مردی از خیابان می گذرد آرام و آهسته کتابی به دست دارد می آید و آرام زیر نور چراغ  می نشنیند و درس می خواند . پنجره را می بندم و در انتظار صبح می نشینم تا طلوع آفتاب چیزی نمانده . ساعت ۳.۳۰ بامداد است و من جاریم .

نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:4 توسط دختر خورشید| |