تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من

  

بهار ، شروع هنر مندانه ی زندگی ، هجوم مارمولک ها بر دیوار های کهنه ی شهر

 

بهار ، تجدد حیات  بهار ، آواز خوشی پرندگان ، بهار تعظیم طبیعت بر پروردگار عالمیان  بهار عمق افکار پاک ، عمق زیبایی ،  عمق زندگی

بهار آبتنی جسم ،  شستشوی  روح  بهار  ، آغاز درک من از زندگی

بهار فرار موش های صحرایی در چشمان  وحشت زده ی دختر

بهار رهایی من و تو از اسارت طبیعت یخ کرده و سرما زده 

بهار  یادآوری خاطرات تو ، تو که همین بهار سال گذشته رفتی  و چه زود یک سال روحم را به عشق خود عادت دادی .

بهار   فصل سخن ها ، تفکر ، نجات

بهار ،  شیطنت من غم زده در کوچه های محبت

  ای بهار کودکی من ، خاله ی عروسک من کجاست ؟

بهار زندگی من  ،  اولین طلوع من باش

                            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:12 توسط دختر خورشید| |

 

یه روزی ، یه جایی فکر می کردم هیچ کسی منو دوست داره

 

توی تنهایی  خودم  ، آروم ، باوقار و مطمئن زندگی می کردم

همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد . حالا چشمام دیگه متمرکز نمی شوند یه چیزی ، یه جوری سعی می کنه تمرکزش را به هم بزنه .

نگاهی تازه با نگاهم آشنا شده بود . روز ها و شب ها در گذر زمان گذشتند و این نگاه ها بار ها تکرار شدند .

اما هیچ وقت سعی نکردم با این نگاه حرف بزنم همه چیز آروم بو فقط گاهی نگاهی تعادلم و تمرکزم را بهم می زد .

تا این که توی یکی از OFF LINE ها توي  يكي اؤ همين روؤ هاي خىا برام نوشت اشكم را در آوردی

همین و بس . گاهی به حالش افسوس می خورم  که چرا جرات ابراز علافه ی مستقیم نداشت ؟؟

هنوز هم گاهی با نگاهش تمرکزم را بهم می زند ولی هیچ وقت حرفش را کامل نگفت ؟؟؟!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:10 توسط دختر خورشید| |

پنجره تاریک ، خانه تاریک ، هوا سرد و نم زده از سرمای دوران ، آسمان مه گرفته و غم زده از جور زمان  زمین یخ زده و راکد و بی صدا و سخت

درختان خشکیده ی مامن کبوتران ، روح تاریک و خدشه دار  ، زندگی پر شورو هیجان  ، بی دغدغه ، بی آلایش ، بی گذر ، ایستا

فقر  سایه ی سنگینی بر زندگی ، پوز خند علم بر مرگ عواطف در دنیای رقابت و دشمنی اذهان

دانستنیها ی فراموش شده در ذهن کودک 10 ساله ، رفاه نسبی ، جذبه ی سکسی خیالی ، رویاهای تحقق نیافته

باتلاق رسومات و مکاتب اسلامی و ضد اسلامی ، مغزی که در پی پاسخ های دست نیافتنی متلاشی آرام در گوشه ای رها شده  پیوستن به دهکده جهانی ،  روز مرگی ، فرهنگ ، فقر فرهنگی ، فقر مادی و معنوی

جاودانگی ، شهرت ، ماندگاری ، ثروت ، آرمان ، آشنایی ، عشق ، بیقراری ، سقوط آزاد گنجشک

پرواز و رهایی

دیدن آنسوی دیوار ،شکستن چراغی که درست در وسط آسمان جا خوش کرده ،حک نام خود بر کره ی ماه

قدم زدن در کویر احساسات ،  موسیقی ، موسیقیدان ، نوشتن ، نویسنده ، سرود ،خواننده ،مدرنیته

بی مسئولیتی انسان آگاه ، نابالغ، رها شده بر دست باد همچنان مغرور و سر افکنده

خستگی روح در گذر از باریکه ی آزمایش ، پیروزی ، شکست

بوسه بر دست آشنایی ، دوستی به معنای مدرن ، رها کردن دست بوسه زده در آلودگی انسان معاصر

شلوغی خیابان ها و کوچه ها درمقابله ی ترافیک انسان های ملول و غلتیده در تنهایی خویش و ترافیک

ماشین ،دود ،بوق ،فرار از زندگی  ساخته شده به دست بشر

زندگی در دنیای مدرن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:3 توسط دختر خورشید| |

چه بی تفاوت از کنارش می گذشتم بی خبر از اینکه تنها راه رهایی من از این دنیای تاریک ، تنگ ، فاسد

چیز دیگری بجز آن نیست

 

همه روز ها گذشتند و من در مسیر به رسیدن موفقیت   به آغوش باد سپردمش

هر روز و هر ساعت در  ترافیک افکار از یاد بردمش  دیگر حتی تلنگر های روزانه  او را به یاد من نمی آورد . 

 

انتظار های هر روزه هم   ذهن مرا به سمتش سوق داد

 

اما امروز به همبرخوردیم در تقاطع این دو نگاه چه می گذرد ؟؟

 

او مرگ را به یاد من اورد  چیزی که زندگی  پایا ن همه انتظارها، غم ها ، خوشی ها ، تلخی ها ، بدی ها، عشق هاست

در نیمه ی زندگی درگذشته تنها با یاد مرگ می توانم زنده بمانم

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:58 توسط دختر خورشید| |

 

چند روزی است احوال درونم دگر گون است این دگر گونی دقیقا بعد از نوشتن مقاله ی آن دوست و چاپ آن در نشریه اتفاق لفتاد نوعی سرقت ادبی و جس روشنفکری ظاهری .

دقیقه ها و ساعت ها در ذهن  ثابت ماند اند و فکرم تنها بر یک چیز متمرکز است  و آن این است به راتس روشنفکر واقعی کیست ؟ زندگی یک روشنفکر با زندگی یک فرد عادی متفاوت است

انسان معمولی کیست ؟

آن که فقط به روزکرگی اکتفا می کند ؟ به راستی در این هرج و مرج زندگی در رفت و آمدهای پیاپی افراد و ترافیک انسان ، ماشین ، زمان  روشنفکر واقعی کیست ؟ انسان معمولی کیست ؟ 

نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت 11:4 توسط دختر خورشید| |

 

 

انتخاب واحد و شروع ترم جدید در دانشگاه ما هم مثل تمام دانشگاه ها تقریبا در روز های پایانی خود به سر می برد امروز یعنی یک اسفند 1385 انتخاب واحد بچه های ورودی جدید دانشگاه بود .  دانشجویا نی که در راستای تحقق اهداف وزارت علوم و بعد افزایش ظرفیت دانشگاه تعداد آن ها افزایش یافته و دانشگاه ما نیز مسلما از این حیث بی نصیب نبوده و در این راستا 1200 دانشجو ی جدید پذیرفته .

و حالا در این شرایط توی دانشگاه دیگه جای سوزن انداختن نیست و به هر گوشه ای که نگاه می کنی دسته های مختلف تشکیل شده از دانشجوها ( دختر + پسر ) که مشغول صحبت کردن هستند  و در صحبت هایشان کاملا از این وضعیت ناراضی هستند  کاملا مشهود است .

 

واما این خیل عظیم دانشجو بعد از فارغ التحصیلی  در کدام منطقه ،سازمان ، شرکت استخدام می شوند  خدا داند ؟؟

 

 

 

نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت 11:3 توسط دختر خورشید| |

 

یک روز سخت کاری ،8 ساعت کار مداوم  بدون استراحت ، بازگشت به خونه ، ناهار و بعد انجام پروژه ی برنامه نویسی که بعد از دو هفته کار هنوز هم درست از آب در نیومده و در انتظار نمره ی منفی استاد به سر  می برد ، تلفن های مداوم دوستان و آشنایان درست در لحظه ای که به استراحت فکری بسیار نیاز هست .

همه مثل پتک بر سر من فرود می آیند و من را وادار می کند  آرام از این سرو صداها به گوشه ای پناه ببرم و شروع کنم به نوشتن و آماده سازی وب لاگ برای ماه جدید که البته چند روزی از آن گذشته  .

 

خدایا همواره یاریم کن   تا به د ام گناه نیفتم و زندگی پاک و بی دغدغه ای داشته باشم .

 

 

 

نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت 11:2 توسط دختر خورشید| |

در ابتدای شناخت هستی و درک زندگی  آنچه که تا کنون از زندگی  می دانم این است :

 

زندگی تجربه ی فاصله هاست . زندگی درک فاصله هاست . درک فاصله ی میان دانستن و ندانستن ، میان تفکر و عمل ، میان عشق و تنفر

زندگی مرز میان کودکی ، جوانی و بزرگسالی است . زندگی فاصله ی میان دیدن و ندیدن ، شنیدن و نشنیدن، فاصله ی میان اشتباه و گناه . میان رویا و واقعیت ، صحبت و سکوت داشتن و نداشتن است.

زندگی فاصلهی میان ذهن من و واقعیت است .

زندگی چیزی که من به عنوان یک جوان هرگز آن را تجربه نکرده ام و در  گذر لحظه ها تنهایش گذاشتم و با غرور ویرانش کردم  و با نیرنگ فریبش دادم .

زندگی فاصله ی میان اشک ها و لبخند ها  میان فه من از افکار او . میان نامهربانی و محبت ، میان واپس زدگی  ، تحقیر و عقده است.

جسم من زنده است و نفس می کشد اما روحم همچنان سرگردان  آنچه را جستجو می کند تا بتواند با آن  بهتر  و زیبا تر زندگی کند .  اما جسمم ، دست هایم توانایی ساختن آنچه ویران شده اند ندارند . پاهایم دیگر  همان پاهای دختر کوچکی نیست که فاصله ی  خانه تا مدرسه را به شوق رسیدن به  آنچه برایم مهم بود نیستند . ددست هایم دیگر آن دست هایی که بار ها نوشتن  را تجربه کرده اند نیستند . چشمانم دیگر آن چشمانی نیست که فقط خوبی ها و پاکی ها را می دیدند نیستند  و فقط همان تاریک و همان گل پرپر شده در باد را می بینند.

همان فقر را می بینند که به موازات گسترش دانایی و علم در میان اجتماع گسترش شدید تری یافتهاند.

 

 جسمم رشد کرده و اما روجم هکچنان فرو ریخته تر شده است .

افکارم شکسته و ذهنم تکه تکه شده است . با هر اشتباهی سوالات متفاوتی در ذهنم به وجود می آیند که هنوز جوابی برای آن پیدا نکر ده ام. و وقایع تلخ زندگی در برگردان خاطره هایم زنده می شوند .

روز های خوب کودکی ، روز های بی دغدغه ، بی آلایش و پاک کودکی جای خود را به روزهای تشویش و اضطراب و آلوده داده اند. روز هایی که دیگر هرگز بر نخواهند گشت . دوستان خوب کودکی را از دست داده بودم  و به گروه های جدید تر دوستی پیوسته ام که افکارشان با دوستان قدیمی کاملا متفاوت اند و افکار مدرن تر و شاید اشتباهی دارند افکار جوان امروز .

 

آنچه در این زمان روحم را شکنجه می دهد و وجدانم را آزار ، گذر از دنیای عشق ها ، پاکی ها ، محبت ها و رسیدن به ان چیزی است که ما آن را زندگی در دنیای مدرن می نامیم .

دیگر اشک ها و لبخند هایم برای من نیستند و آنچه برایم مهم است نگا ها و طرز فکر دیگران است .

و من به مانند همه ی جوان ها در میانه ی زندگی ایستاده ام و در آغاز شکل گیری شخصیت و هویت ، و درک من از زندگی ، انقلاب درونی خاصی در من ایجاد شده است  . انقلابی که من را وادار می کند به جدایی از دوران کودکی و پیوستن به دنیایی  که نگاه ها انعکاس افکار درونی است ، دنیای جوانی ، دنیای کنجکاوی ،خطا، تجربه کردن و دست یابی به حقیقت.

 در این دنیا به مانند کودکی می مانم که همه چیز مفهمد اما هیچ چیز نمی داند .

اما زندگی همچنان مرز هایش را دارد و معنایش شکست این مرز ها  و درک آن هاست .

 

 

نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت 10:58 توسط دختر خورشید| |