دختر خورشید
روز مرگی های من
ما همان ذره های لرزانیم در خلئی کران نا پیدا ما که جز فروتنی و فرمانپذیری نتوانیم اگر عشق ورزیم، عشقمان نه از ماست و نه برای ما . اگر شادمان شویم، شادمانیمان نه از ما بلکه اززندگی است . اگر دردمند شویم، دردمان از زخمهایمان نیست ، بلکه رگ و پوست همه طبیعت رنجور می شود.
آه ای خدای خوب و دوست داشتنی ! مگر زن چه کرده است که باید این چنین مکا فات ببیند ؟ به کدامین جرم زن را از عشق محروم می کنند ؟ آه ای قادر متعال ! چرا این با رسنگین را بر دوش من نهادی ؟ چرا زن را لطیف و شکننده می آفرینی ، آن گاه او را می شکنی ؟ تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی اما چرا با خشونت او را از عشق محروم می سازی ؟ با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیضش می کشانی ؟ نمی دانم چرا ! در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی ! شاهراه شادمانی ها را نشانش دادی و به بیرا هه های شوربختی اش کشاندی ! نغمه های شادمانه اش الهام کردی و دهانش را به اندوه و رنج دوختی ! زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را در درد و رنج پیچیدی ! تو بودی که هوس را در دل رن نشاندی و آن گاه هوسناکش را شرمسار ساختی ! او را با اشک هایش می شویی و با همان اشک ها ویرانش می کنی ! تو بودی که چشمانم را با عشق بینا کردی و آنگاه آن ها را بستی ! تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرم کوفتی ! تو بودی که گلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خاز بر افراشتی ! ای خدای خوب و مهربان ! یاری ام ده تا نلغزم و آلوده نشوم .
او اکنون اینجا نیست ، در گذر از تنگراه زندگی همراه ما نیست ، ما که در این سرزمین دور ، میان سروهای سر به آسمان ساییده ، روی پیچک های در هم تنیده ، زیر ابر های تا زمین رسیده سفر می کنیم . ما که راه را نم زده و سرد و کز کرده می پیماییم ، ما که ساعت ها در صف دراز و دلگیر خوشی گردشگران ، چشم دوخته بر سر های بیشمار پیش روندگان ، زیر نور هرزه ی نگاه از پس آیندگان می گذرانیم . شاید آنگاه که با بدن کرخ شده از سرما در انتظار مرگ زود هنگام تصاویر گذرای زندگی از دست رفته را یک به یک اما به سرعت تماشا می کرده اند از خود پرسیده اند اکنون او کجاست ؟
از دنیای رنگ ها خسته شدم ، خسته شدی ، می دانم از دیدن تکرار وار تصاویر ، مناظر ، انسان های اطرافم ، ساعت های تکیه کرده بر دیوار اتاق همچنان کز کرده و سرد خسته شدم خسته شدی میدانم چشمانم ، چشمانت که هر روز بر بیداد زمان گریسته اند خسته اند می دانم چشمانی که نیرنگ زمانه پیروزی ها ، عشق ها و شکست ها را دیده اند و به خود قول داده اند آنچه را که دیده اند در گوش کسی آرام زمزمه نکنند . چشمانی که گاهی چیز هایی را دیده اند که ارزش دیدن را نداشته اند . ای چشمان گناه کار من بر گناه خویش گریه کن نه بر بی رحمی روزگار چشم ، انعکاس آنچه در درون توست ، تجلی تفکرات ، انزجار ها و نفرت ها ، عشق ها ، دوست داشتن ها ،علا یق چشم ، عشق ، اشک به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد نگاه من ، نگاه تو بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که می بینی کاش دنیا فقط سیاه ،سفید و خاکستری بود آن وقت بود که چشمانم در تشخیص رنگ ها اشتباه نمی کرد وقتی قلب سفید و عاشق تو را می دید که بی گناه است یا این که من تمرین کنم که نبینم از وقتی تمرین کردم نبینم خیلی چیز ها دیدم که هرگز ندیده ام میسوزم از این همه دورویی ونیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم زن ، محرومیت ها ، ستم ها ، اشک ها وقتی گفتی مجبورم همه ی غم را در چشمانت می شود خواند ولی تو همچنان پا بر جایی قلبت هیچ گاه از جان کندن خسته نمی شود تو را می ستایم ساعت هاست پشت ویترین مغازه ایستاده ام ودوست داشته هایم رت نگاه میکنم و شاهدم یک شیشه ی نیم سانتی چه فاصله ی عمیقی میان من و دوست داشته هایم انداخته فاصله ای که آن سویش تعلق و این سویش عدم تعلق است به همین سادگی ، زندگی فاصله ی دونده تا خط پایان است مرز بین شکست و پیروزی فاصله بین بود و نبود ، زشت یا زیبا ،تصمیم و اجرا زندگی فاصله نیم نگاه تو به من و درک سا ده ی یک عشق، فاصله ، بین دیدن ندیدن ، رفتن و ماندن ، سکوت و حرف، سکون و تحرک بین خنده و گریه ، رحم و فضای خارج از آن داشتن و نداشتن = تعلق و عدم تعلق؟؟ خیلی چیز ها در زندگی دارم که با وجود داشتن به من تعلق ندارند اونا به خودشون تعلق دارند من هم به خودم تعلق دارم هیچکس نمی تونه جسما و روحا به من تعلق داشته باشه تفاوت و شباهت ، مقایسه و درک ، مشاهده، رشد و کمال ، بازماندن زندگی؟؟؟ تو همانیکه می اندیشی زمستان بهمن محرم 85.11.1 تو همانی که می اندیشی ... با خوم فکر می کرد م این همه اضطراب و دلهره تازه بعد از چهار سال لیسانس ریاضی کاربردی و بعدش کاری که معلو م نیست وجود خارجی داشته باشد یا نه؟؟ ![]()
