تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من

زمان چه زود می گذره مثل باد  چه زود   بیست  یک سال از عمرم گذشت .

گاهی به خوشی و گاهی به ناراحتی

از مرز زمان گذشتیم و در این سوی زمان در مرز بین جوانی و کودکی در نیمه راه این زندگی و در وسط میدان تلاش  و نبرد ماندیم بی تجربه و با احساس، بی تفکر و مغرور، به همراه اشتباهات فراوانی که گذشت زمان مجبورمان می کند فراموششان کنیم ولی خاطرات همچنان در ذهنمان باقیست و تلنگری کافیست تا ذهن آشوب زده ی مان را به تلاطم وادارد و به خاطر آورد.

 

من زندگی کردم زمانی به خود می نگریستم و میگریستم خام بودم و بی تجربه کودکی که همه چیز می داند ولی هیچ نمی فهمد وبر این بی تجربگی می خندیدم عواطفم اما قویتر بود از آنچه که هست

و گذشتم و نامردی ها ستم ها ظلم ها را دیدم و شاید زمانه را شناختم و حالا نه با تجربه ام و نه خام اما توان تصمیم گیری درست را ندارم و باز هم گریستم بر این ناتوانی بر این که باید من بمانم و همچنان تجربه کنم و گاهی ناامیدانه از خداوند یا طلب استغفار می کردم یا آرزوی مرگ و زندگی می گذرد و من اندیشه کنان همچنان به این می اندیشم که تلاش تا کی؟ زخم زبان شنیدن تا کی ؟ زیر بار ظلم رفتن تا کی؟ تا کی اشتباه؟ و تبرئه کردن خودمان که انسان جائز الخطاست یا واجب الخطا؟

عشق گاهی عقلمان را با خود می برد به جائی به سرزمینی که جای من نیست

و باز بر رفتن یاران اشک ریختن و بر جدائی دوست ان اشک ریختن و به یاد آوردن این که یکی رفت و یکی ماند تا در این دنیا بیشتر در

منجلاب فساد فرو رود و تلاش کند و به اوج خستگی برسد و در اوج خستگی اشتباه کند و تنبیه شود

و گریستیم و زمانی خودمون شدیم اشک چشمای یه نفر که همین نزدیکیها ادعا می کرد دوستمون داره ولی حالا من و تو دیگه همون کودک ساده لوح قبلی نیستیم و مثلا گول نمی خوریم و می شکنیم دل همه ی اونهائی که د وستمون دارند ولی ما در دوراهی عقل و احساس مسیر عقل را درپیش گرفتیم و شکستیم دلش را و باز بر این دل شکستگی گریستیم ولی هیچ گاه این گریستن فایده ای نداشته است و فایده ای هم ندارد .

ولی همچنان می گریم بر بی وفائی روزگار و این که چرا من همان کودک ساده دل و یا صفایی نیستم که قبلا بودم  .

و من مجبورم اشک هایم برای غروب های فردا نگاه دارم و همچنان بمانم در این بیغوله ترسناک و انتظار کمک داشته باشم از کسی که فریادرس همگان است.

نوشته شده در بیستم آذر 1385ساعت 15:26 توسط دختر خورشید| |
و من شکستم  گاهی اوقات تو زندگی اتفاقاتی می افته که غرور آدما را می شکنه و شخصیتشون مثل آشغال زیر پا له می شود و یا مثل یه تخم مرغی که به دیوار خورده میشکنه

 

ما آدما به هم نیاز داریم ولی تو بیراهه های زندگی خودمون را گم می کنیم  هویتمون را فراموش می کنیم و به اوج شکستن و تحقیر شدن می رسیم و...

چیزی که این وسط تو این هیاهوی زندگی آزارم میده فاصله طبقاتی و برتری طبقاتی است .   هم اکنون وضعیت جامعه ما قاعدتا با همه ی پیشرفتش مثل جامعهی قرون وسطی در اروپاست

شکست گاهی غرور و گاهی تواضع افراد را به دنبال داره این بستگی به ظرفیت افراد داره

نوشته شده در هفدهم آذر 1385ساعت 7:54 توسط دختر خورشید| |

I was forgotten
Until you called my name
Lost in the shadows
Until you shined your light my way
Now I believe again
In all my dreams again
I'm wide eyed and innocent
Those doubting days
Are so far away and oh

I will fall
And you will catch me always
Time has taught me this
I will fly
And you'll be there to guide me
Straight up to my heart's highest wish
I feel you close to me
And I know what love is

Now there's no mountain
Too high for me to climb
No ocean so wide
That I could not reach the other side
Now I believe in me
Cause you live and breather in me
And nothing can come between
We are one star
No nigh can darken, Oh

I will fall
And you will catch me always
Time has taught me this
I will fly
And you'll be there to guide me
Straight up to my heart's highest wish
I feel you close to me
And I know what love is

It's an unspoken thing
A quiet opening
There are no words that can go that deep
But I know
I know

I will fall
And you will catch me always
Time has taught me this
I will fly
And you'll be there to guide me
Straight up to my heart's highest wish
I feel you close to me
And I know what love is
نوشته شده در پانزدهم آذر 1385ساعت 13:15 توسط دختر خورشید| |
من فعلا حرف خاصی ندارم فردا مطالب جدیدم را مینویسم

منتظر م باشید

نوشته شده در پانزدهم آذر 1385ساعت 12:59 توسط دختر خورشید| |
  امروز من با دیروزم تفاوت های زیادی دارم اگه دیروز غمگین و افسرده و از دنیا بریده بودم امروز با تلاشم سر بلند م و با افتخار و غرور می تونم سرم را بلند کنم و به همه بگم من که من هر چه قدر هم اشتباه کرده باشم اما هنوز هستم محکم و استوار چون من جوانم و پر تلاش و ایرانی
نوشته شده در پانزدهم آذر 1385ساعت 12:55 توسط دختر خورشید| |
فردا ۱۶ آذراست و روز دانشجو

تو دانشگاه ما هم مثل همه ی دانشگاه هاشورو هیجان خاصی بر پاست و من لحظه شماری می کنم تا فردا زود تر برسه و از مقام دانشجو آن چنان که باید تقدیر شود به امید آنروز

 

نوشته شده در پانزدهم آذر 1385ساعت 12:49 توسط دختر خورشید| |
 خداوندا مارا لحظه ای به خود وا مگذار  خداوندا کمک کن تا با استعانت از الطافت مسیر های سخت زندگی را با صبر و شکیبائی پشت سر بگذاریم و به آنچه که لیاقتش را داریم برسیم
نوشته شده در پانزدهم آذر 1385ساعت 12:47 توسط دختر خورشید| |