دختر خورشید
روز مرگی های من
صبح که از خواب بیدار شدم فکر می کردم که هنوز صبح نشده و دارم خواب می بینم خواب دیشب اونقدر کوتاه بوده که تصوراین که صبح شده برای من خیلی زجر آور بود. زجر آور ولی خوشایند . ساعت دیواری اتاق حکایت از این داره که از شروع صبح یکی دو ساعت بیشتر نگذشته ، کنار پنچره می ایستم کرکره را کنار می زنم ، شعف ناگهانی در دلم احساس میکنم نفس عمیقی به همراه امید می کشم . باران پائیزی در حال باریدن است . آسمون امروز بد جوری دلش گرفته و هوا ابری است ، خونه روشنائی اولیه اش را از دست داده است و اتاق تاریک تر از روز های گذشته است ، همانجا دم پنجره می ایستم و به حیات خونه نگاه می کنم دیوارها نم خورده شدند برگ درختان کم کم سبزی خودشون را از دست داده اند وبا باد پائیزی یکی یکی از درخت جدا می شوند و به زمین می افتند بی اختیار به یاد شعر سهراب می افتم. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران با زن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد ،نیلوفر کاشت. زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه (اکنون) است. شیشه ها هم از هجوم قطرات باران در امان نمانده اند آنها هم خیس شده اند . خیلی دلم می خواد برم بیرون و زیر بارون بایستم و دعا کنم . آرزو های زیادی دازم که هنوز هیچ کدومشون بر آورده نشده اند . توی باغچه خونه گربه ای نشسته و به اطراف نگاه می کنه او هم در برابر قدرت خداوند خود فقط سکوت می کند .چند لحظه ای به هم خیره میشویم . چه لحظات زیبائی من هم دلم گرفت دلم می خواد برم و وسط حیات بایستم و همه ی درد هایم را با صدای بلند برای خداوند بگویم و های و های گریه کنم و از خدا بخواهم که یکبار دیگر زندگی را به من بر گردونه . یک شب بارونی بسه برای از نو تر شدن یک گل شمعدونی بسه برای عاشق تر شدن می خوام برم و زیر بارون دنبال گم شده هام بگردم شاید که بتونم پیداشون کنم . و قدم بزنیم من وتو در باران دست در دست هم به همراه یک شاخه گل سرخ و با چتری که ما را به هم نزدیکترمان کند بر روی خش خش برگ های پائیزی . دیگه نمی تونم بنویسم اشک هام دیگر اجازه ی نوشتن را به من نمی دهند بغض گلویم را فشار می دهد حالا در این گوشه ی اتاق نشسته ام و خیره به ساعت می نگرم و دقایق عمرم را که می گذرند می شمارم . همچون قطرات باران که می بارند و در زمین فرو می روند . ولی چشمان من توانائی دیدن، دستانم توانائی شمردن و زبانم توانائی وصفش را ندارند. I AM NOT THE STORY YOU TELL آوازي نيستم كه مرا بخواني صدايي نيستم كه مرا بشنوي I`M COMMON PAIN پس صدايم كن دل زن با زمان دگرگون نمی شود و با فصلها تغییر نمی یابد قلب زن بسیار جان می کند اما نمی میرد . دل زن به جهانی می ماند که انسان آنرا میدان جنگ و قربانگاه می سازد و درختانش را از جای می کند و سبزه هایش را می سوزاند و صخره هایش را خون آلود می سازد و درخاکش استخوان و جمجمه می کارد اما او آرام و بی حرکت و مطمئن باقی می ماند و تا پایان هستی بهار در آن بهار است وپائیز و پائیز شهر نشینی امروزی مقداری احساسات زنان را رشد داده است اما با فرا گیر ساختن طمع ورزیهای مرد بر درد هایش افزوده است زن دیروز خدمتگذاری نیک بخت بود و اما امروز سروری بیچاره است . دیروز کور بود و در پرتو نور روز حرکت می کرد و امروز بینا شده و در ظلمت شب حرکت می کند . دیروز به نادانی خود زیبا و به سادگی اش فاضل و با ضعفش نیرومند بود . اما امروز با تفننش زشت و با احساساتش سطحی و با شناخت هایش دور از دل است . آیا روزی خواهد آمد که زن هم زیبا باشد و هم آگاه ، هم تفنن داشته باشد و هم فضیلت و هم ضعف بدن و هم قدرت و عزت نفس ؟ من عقیده دارم که پیشرفت روحی در میان آدمیان سنت است و نزدیک شدن به کمال شریعتی کند ، اما فعال و اگر می بینم که زن چون از جنبه ای پیشرفت کند ،از جنبه ای دیگر واپس می ماند به خاطر آن است که گردنه هایی که آنان را به قله کوه می رسانند از کمین گاه راهزنان و نهانگاه گرگان خالی نیست در این کوهی که گویی بیهوش است و بیدار نمی شود ، در این کوهی که خاک نسلهای گذشته و ونطفه نسلهای اینده را به کف دارد ،در همین کوهی که با خواسته ها و آرزوهایش بیگانه است ،هیچ شهری از زنی که با وجودش نشانه و رمزی از دختر آینده اش داشته باشد خالی نیست . بالهای شکسته جبران خلیل جبران وقتی دنیا بی معنی است دنیا چه معنائی خواهد داشت ساراماگو از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم ازو یابم آن گمشده شادی و سرورم را آنکس که مرا نشاط و مستی داد آنکس که مرا امید و شادی بود هر جا که نشست بی تامل گفت ، " او یکزن ساده لوح عادی بود " می سوزم از این دورویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از لبان خاموشت یک بوسه ی چاودانه می خواهم رو پیش زنی ببر غرورت را کو عشق ترا به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و درد مندت را با مهر بروی سینه نفشارد عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت زان بوسه که بر لبانت افشاندم شورنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لجظه ی دیدار دنبال تو در به در نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه نهان به لب نمی دانم ای زن که دلی پر از صفا داری از مزد وفا مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست تصمیم ، تصمیم برای سفر و بستن کوله بار و رفتن به جایی و از غم درون رهایی یافتن ، و به راه می افتیم ،... تعطیلات و آغاز سفر ... جاده ای که در آن قدم نهاده ام تاریک است و شلوغ و مملو از ماشین هایی که هر کدام رو به سوی مقصدی دارند .، ومن مسافرم ، در این جاده ی سبز ، تاریک، شلوغ و پر ترافیک همسفران من خانواده ام هستند کسانی که هم قسم شده ایم همدیگر را در این سفر تنها نگذاریم . سکوت میان ما را فرا گرفته ،در این ظلمت شب هیچ چراغی نیست فقط نور چراغ های ماشین های توی جاده است که جاده را روشن می کند . شب، سکوت، انسان ، تاریکی ، من و... من و تو همانی که می اندیشی . و می اندیشم به راهی که در پیش داریم وما همسفریم در این راه . به جاده ، به مقصد ، به نور نور هایی که راه را روشن می کنند برای من ، برای تو . به این که اگر در این راه چراغ های جلو و عقب ماشین ها کار خود را به درستی انجام ندهند من به کجا خواهم رسید؟ و در اندیشه هایم غرق می شوم و به خاطر می آورم تو را ، تو همانی که می اندیشی ،سکوت به این غرق شدن بیشتر کمک می کند .و سکوتم را ماشینی که از چپ سبقت می گیرد تا زود تر به مقصد برسد می شکند ... زندگی مثل یه راه ، مثل یه جاده و آدم ها مثل همین ماشین ها یک زمانی ، یه جایی شروع به حرکت می کنند و به راه می افتند در پیچ و خم جا ده ها با هم برخورد می کنند و چه راحت و آسوده ار کنار هم می گذرند و در تکاپو برای زندگی، چه آسان فراموش می کنند عشق را ، ومن فراموش کردم آدمها با هم رقابت می کنند و از همدیگر سبقت می گیرنددر هم می شکنند و فرامو ش می کنند ... و چه زود انسان در یاد ها فراموش می شود ... وقتی تو می روی اندیشه هایت دوست دارند که فراموش شوند. در آن لحظه فهمیدم که چقدر احمق بودم . ماشین ها زاده ی فکر آدما هستند، در واقع این آدمها هستند که ماشین ها را می سازند ولی هیچ وقت به مقایسه اجزای خو دشان و ماشینها ننشسته اند. همه ی ما در درونمون یه شعله ، یه، چراغ ، یه شمع ( چه فرقی می کنه ؟) داریم که درونمون را روشن می کنه آیا تا به حال از خودمون پرسیدیم چه کسی این چرا را روشن می کنه ؟این چراغ با روشناییش مار ا به کجا هدایت می کنه ؟ این چراغ را چه کسی روشن می کنه ؟و ... انسان هم یه شعله در درونش دارد که در لحظات خاصی آن شعله ی مقدس روشن میشود اما هرگز نمی داند که چگونه روشن می شد و از کجا می آید ؟ فقط میتونم باور کنم که آن شعله هر وقت بخواهیم می تواند روشن شود . من و تو هنوز هم شاگرد زندگی هستیم. درس ها می آموزیم اما در پیچ و خم راه و در فراز و نشیب زندگی فراموش می کنیم که چه هستیم و چه آموخته ایم. هر گاه کسی بگوید که عاشق شماست مواظب باشید . والدین کودکانشان را کتک می زنند و فریاد می زنند که چقدر آن ها را دوست دارند . زنان و شوهرانی که لفظا و جسما با لبه ی تیز واژه هایی که به کار می برند و بگو مگو هایی که می کنند ، یکدیگر را به قتل می رسانند ، به اصطلاح عاشق یکدیگر هستند . تخقیر های مداوم و همیشگی یکدیگر به وسیله ی کسانی که مدعی هستند همدیگر را دوست دارند . امید وارم دنیا از چنین عشقی رهایی یابد . چرا باید چنین واژه ی اطمینان بخشی بر درخت اجبار مصلوب گردد . خار های وظیفه بر آن فرود آیند ، دو ردویی و تزویر آن را به دار آویزد ودر مرداب رسومات و قرارداد ها غرق شود ؟ در کنار واژه ی خداوند، واژه ی عشق در هر زبانی ، بیشتر از هر واژه ی دیگر تکه تکه شده است . رفیع ترین جایگاه احترام و توجه میان دو انسان دوستی است و هنگامی که عشق وارد می شود دوستی پژمرده می شود و می میرد. نویسندگان و شاعران تلاش می کنند که حقیقت زن را در یابند ولی تا کنون به اسرار قلب و نهفته های سینه اش پی نبرده اند . چرا که به آن ، از آن سوی نقاب شهوات می نگرند و در نتیجه جر نقش های پیکرش را نمی بینند. یا این که او را زیر بزرگ نمایی های نا خواسته قرار می دهند و در آنجا جز ضعف و تسلیم نمی یابند . مرد شکوه و عظمت و شهرت را می خرد اما زن است که بهایش را می پردازد . بالهای شکسته "جبران خلیل جبران" کسی که دوست می دارد نیاز دارد که گم شدن و بازیافتن را بلد باشد این نوشته را یه جایی گوشه ی دفتر یادداشتم نوشته بودم ولی نمیدونم از کی یا کدوم کتاب در هر صورت خواستم بگم هر چی که هست نوشته ی خودم نیست . For all the bad , bad things to you r lady , treat her like a lady You make a good girl crazy if you don’t treat her like a lady treat her like a lady به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید: دل من گرفته زین جا، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ... به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت بخیر! اما، تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را
داستاني نيستم كه تو مرا تعريف كني
NOT THE SONG YOU SING
NOT THE VOICE YOU HEAR
يك درد ساده اي هستم
THEN SHUT ME

