تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من

بسیارند قلب هایی که خود را در همگان گم می کنند اما نجیب ترین قلب ها تنها به یگانه بسنده می کنند.

" گوته"

 

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:23 توسط دختر خورشید| |

صدا کن مرا ، صدای تو خوب است

 

صدای تو سبزینه  آن گیاه عجیبی است  که در انتهای  صمیمیت حزن می روید ، در ابعاد این عصر  خاموش ،

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم .

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی  من بزرگ است

تنهایی  من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

                     وخاصیت عشق این است .

 

کسی نیست

 

بیا   زندگی را بدزدیم  آن وقت میان دو دیدار تقسیم کنیم .

بیا با هم از  حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زود تر چیز ها را ببینیم

 

بین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت ، حوض زمان را به گردی بدل می کنند

 

بیا آب شو مثل یک واژه ، در سطر خاموشی ام .

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:23 توسط دختر خورشید| |

 

 

ساعت 21 اواسط مرداد 1385

از  محل کار بر می گردم ، کوچه ها و خیابون ها  مملو از آدم هایی است که برای خرید یا تماشای  مغازه ها اومدند و عابرانی که  فقط به مقصد  فکر می کنند  و همه تلاششان برای رسیدن به مقصد است مثل  خود من ...

به چند قدمی ایستگاه واحد می رسم  منتظر می مانم  ( البته فقط چند لحظه)...

سوار اتوبوس واحد می شم  حالا و در این زمان تنها منم و یک خانمی که خسته از گذر زمان در کنار  من نشسته است   هر دو بی هیچ توجهی به هم  ، تنها ، خسته  ،  ولی امیدوار ...

نگاه می کنم  ، نگاه، خیابان ها ، کوچه ها ، مغازه ها ، عابران و فکر می کنم      فکر

به تنهایی انسان معاصر ، به تلاش برای رسیدن به زندگی مطلوب و...

نگاهم تفکرم را می شکند ...

نگاه می کنم  به دوستانی که با هم حرف می زنند و می خندند و به خانم و آقای جوانی که دست به دست هم در کنار هم راه می روند ...

فکر می کنم شاید تنهایی فقط خاص من و خانمی است که کنار من در سکوت نشسته است بی هیچ نگاهی ، بی هیچ سخنی ، و با هم بودن شاید خاص  همان خانم و آقا و همون دوستایی است که کنار هم بودند و ...

نگاه می کنم و تفکرم ، نگاهم را انکار می کند . تا حداقل 2 ساعت دیگر شهر به سکوت غیر قابل باوری فرو می رود و همه ی آنهایی که دقایقی پیش دیدم به تنهایی خود باز می گردند و ...

چیزی در درونم می گوید : فکرت را تغییر بده تا دنیای پیرامونت تغییر کند  همه  ی ما تنهاییم ولی به راستی نقطه مقابل تنهایی صمیمیت است ؟ یا با هم بودن ؟...

تو همانی که می اندیشی

نقطه ی مقابل تنهایی با هم بودن نیست ، صمیمیت و یک دلی است

 

 

 

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:21 توسط دختر خورشید| |

یادمان نرود که همیشه سنگی در زیر خاک هست که با صدای بلند به ضربه پاسخ می دهد

 

"ساراماگو"

 

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:20 توسط دختر خورشید| |

یه جایی سر یه عدد زندگی تموم می شه و تو دیگه نمی تونی  بشماری

کی می تونه ما را نجات بده ، وقتی زندگی فقط یه شوخیه که هی تاریک می شه و هی روشن؟

سهم من از زندگی فقط تاریکی است این معادله و پرسش بزرگ بشر که همش به عطر فلسفه  تکیه می زند و بوی گند روشنفکری است .همه ی  توالت های عمومی شهر را پر کرده  هیچ وقت سوال من نبوده است  اما می پرسم ، گناه این آدم ها چیه که به رستگاری نمی رسند ؟ شاید که به هستی خیانت کرده اند ؟اما من ایمانم را به رستگاری از دست نمی دهم.

در این هوای خفه ، در این تاریکی ترس آور؟ ، در این شهر ، که پشت هر آدمی ، آدم دیگر پنهان شده

 

شاید چیز دیگری در زندگی وجود نداره جز شمارش اعداد !! اعدادی برای شمارش قرن ها ، سالها ، ماهها، روزها، ساعت ها ، دقیقه ها و شاید هم ثانیه ها و ...

نمی دوونم چرا مظلومیت زن تمامی نداره ؟ چرا وقتی تو تاریخ 1.1.1 به دنیا اومدم اسممو وسوسه گر گذاشتند و همیشه من باید خفه شوم ، حالا من می خوام معنای سرنوشتمو را تغییر بدم ، می خوام روی هوا ، روی حباب ،روی آب، روی آتش ،روی خاک برقصم.

  من خسته ام اما خستگی بهانه ای برای رقص مرگ نیست
نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:19 توسط دختر خورشید| |

فقط در تنهایی است که انسان نا ممکن را ممکت می سازد ، تشخیص می دهد،  بر می گزیند و به داوری می نشیند ، او می تواند به لحظه استمرار بخشد تنها او می تواند نیکی را پاداش دهد و بدی را تنبیه کند ، مداوا نماید و نجات بخشد و سود مندانه آنچه را سرگردان است و محو می شود پیوند دهد .

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:7 توسط دختر خورشید| |
بر او ببخشایید  بد او که گهکاه پیوند دردناک وجودش را با آب راکد و حفره های هالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق ریستن دارد .

بر او ببخشایید بر خشم بی تفاوت یک تصویر که آرزوی دور دست تحرک در دیدگان کاغذیش آب می شود .

بر او ببخشایید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه گذر دارد و عطر های منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته می کنند .

بر او ببخشاید بر او که از درون متلاشی است  اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد و گیسوان بیهوده اش ناامید وار از نفوذ نفس های عشق می لرزد .

"فروغ فرخزاد"

نوشته شده در چهارم مهر 1385ساعت 10:30 توسط دختر خورشید| |

چه سیب های قشنگی ! حیات نشئه زندگی است

قشنگ یعنی چه؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق ، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مآنوس

و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و عشق سفر به روشنایی اهتراز خلوت اشیاست .

و عشق صدای فاصله هاست  صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه ست.

 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز و او و ثانیه ها روی نور می خوابند .

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رود خانه را نگشود

 

وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت

 

عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد .

عبور باید کرد . صدای باد می آید، عبور باید کرد و من مسافرم ، ای بادهای هموار مرا وسعت تشکیل برگ ها ببرید .

مرا به کودکی شور آبها برسانید و کفش های من را تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

نوشته شده در چهارم مهر 1385ساعت 10:19 توسط دختر خورشید| |

مدتی است  که کتابی مطالعه نمی کنم و حوصله ای هم برای نوشتن ندارم الان که دارم می نویسم  دارم آهنگ terr   از celine dion را که توی کنسرت سال 1999 تو پاریس اجرا مرده گوش می دم متاسفانه من به آهنگ صدای این خواننده معتاد شدم 

هفته آینده هم که آغاز رسمی کلاس های دانشگاست و مسلما دوباره باید سر کلاس ها حاضر شد خوب قشر دانشجو حوب حرف های منو می فهمند ok

 

در هر صورت زندگی با آهنگ یکنواخت همچنان به پیش  می رود و برای من که وسط گود ایستادم ساعت ها کم هستند و نیاز  به تلاش بیشتری دارم برای رسیدن به آرزوها ، آرمان ها و اهداف

 

گاهی نگاه به آینده مضطربم می کنه ولی با اعتماد به نفس همه چیز حل میشه و من امیدوارم که روزی برسه که همه ما به خواسته هامون رسیده باشیم

نوشته شده در چهارم مهر 1385ساعت 10:17 توسط دختر خورشید| |

پرواز کن ، آزاد و شادمان بر فراز تولد ها و از میان هستی ها تا ابدالابد و ما می توانیم اکنون و هر زمان که بخواهیم با هم دیدار کنیم در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد

 

 

                                                                 "هیچ راهی دور نیست "

 

نوشته شده در چهارم مهر 1385ساعت 10:10 توسط دختر خورشید| |