تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

روز مرگی های من


اگر زندگی قصه ی خاله بازی ماست


ای عزیز عزیزتر از جان

تو مهمان کدامین روز خانه ی کوچک خاله بازی من بودی


با کدامین نگاه به عروسک زیبای من نگریستی


با کدامین دست دستانش را گرفتی


عشق من


با چه زبانی قصه ی عشق را در گوشش خواندی که اینگونه عاشق شد


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10:22  توسط دختر خورشید  | 

اگر عشق آنقدر بزرگ است  که اراده  ی آدمی را مسخ می کند

 

و آنقدرعظیم است که عقل و دل را به یکیدیگر پیوند می دهد


و آنقدر دوست داشتنی که دوست داشته هایت را به خاطرش به فراموشی بسپاری


 و آنقدر وسیع  که تمامی لحظه های زندگی را به نام خود ثبت می کند


و آنقدر هولناک که تو را سرانجام در بهت بودن و ماندن باقی می گذارد


و آنقدر ساده و بی تکرار


و آنقدر نجیب و پاک


به وسعت  دستان پاک کودک من


 و  آنقدر خوب که من را عاشق می کند


پس من عاشق می شوم و عشق می ورزم


اینگونه اگر باشد عشق


من زندگی را معشوقه خود می نام و خودرا عاشق

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1389ساعت 17:4  توسط دختر خورشید  | 

 

 

لبخند  دروغی بود گشاده لب بر چشمانم


خواب شیرینی بود رویاای هزار و یک  شب


طعم تلخ جوانی بود


سوز باد سرد زمستانی بود


برق چشمان زیبایی بود


فکر رفتنی بود  و


و بالی برای پرواز


صورت دیگر زندگی بود


بلندی صدای تیک تاک ساعت


سکوت مرگ


تمامی زندگی


دستان تکیده


نگاه مهربانی


صورت چین خورده


کهنه مانده بود


اشکی بود بر صورتم


رفته بودی پدربزرگم

 

 

 


+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1389ساعت 17:1  توسط دختر خورشید  | 

من هستم

 

در سفرم اما می دانم لحظه هایم را با تو بودن زندگی است

و این سفری است ا زآغاز تا انتها بودن 

انتهایش من می مانم و تو

در سفرم اما می دانم اینجا این سفرپروازی است تا بی نهایت

بی نهایت با تو بودن

می مانم و می خوانم و می نویسم تا ثابت کنم که هستم

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1389ساعت 12:22  توسط دختر خورشید  | 

امید

 

بر دست خط های خط خطی ات اینبار بنویس

امید تنها چیزی است که هرگز از من جدا نخواهد شد

بر اشک های گونه هایت بنویس

چشمانت ارزش عشق را می دانند

آن هنگام که تنها نگاهشان آن دور دست ها

تکیه بر قدرتی دارند که چشمانت از آن نیرو می گیرند

خلوت اتاق من

دست های کودک ساده ی زندگی من

هستی کوچک من و تو را به خاطر می آورد

هستی یک دانه

لحظه ها را خاطره باش و اینبار آخر قصه را من و تو

می نویسیم

بر ذهن  انسان ها حک کن

 امید تنها چیزی است که هرگز از من جدا نخواهد شد

+ نوشته شده در  یکم آذر 1389ساعت 16:55  توسط دختر خورشید  | 

عشق من

درد من بخشي از رنج توست

اشك من سهمي از درد توست

عشق من آه من بخشي از بود توست

اين منم

اين وجود

اين منم

آنكس كه اينچنين تنها تورا مي خواند

 با من بمان  

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1389ساعت 19:36  توسط دختر خورشید  | 

im not a girl not a woman yet



+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15:33  توسط دختر خورشید  | 

 
و من تنها  می دانم عبور باید کرد 
+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1389ساعت 10:12  توسط دختر خورشید  | 

نمي دانم

نمي دانم آنچه كه ميان من و او پل مي زد چه بود

نيروي ذهن ؟

دل ؟

فكر ؟

در ميان شلوغي انروز كه هر كسي هم صحبتي در كنار خود داشت

تنها او بود كه تنهايي درونش را از پس شيشه هاي پنجره بيرون مي ريخت .

فاصله اي  در ميان ما بود كه در ديد من نمي گنجيد

غم تنهايي را تصوير مي كرد

تنهايي درون

و من انگار خود را در او ميديدم

آرامشي داشت كه هيچ گاه از ذهن نمي رود

انگار مطمئن بود كه چه مي خواهد و به كجا خواهد رفت

يا به درون خويشتن ايمان داشت و يا به اراده اش

ذهن من بود كه  بي اراده او را مي پاييد

و حتي لحظه اي از اين كا ر دست بر نمي داشت 

او كيست ؟

نمي دانم

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1389ساعت 18:15  توسط دختر خورشید  | 

دل


شنيدنش برايم ياد آور تمام خاطرات بود

خاطرات تنهايي در همان اتاقكي كه تمامي لحظه هاي 3 سال از زندگيم را ثبت كرد

لحظه هاي زيباي تنهايي

لحظه هاي زيبا نگريستن

فكر كردن

شايد تلنگري بود براي به خاطر آوردن

موسيقي زيباي درونم را مي نواخت

يه دل ميگه نشو عاشق كس

يه دل ميگه مي ميرم بي نفس

يه دل ميگه برمو يه دل ميگه خو كن به هوس

يه دل ميگه پر از عشقم هنوز

يه دل ميگه بساز و بسوز


دل



 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:21  توسط دختر خورشید  |