دختر خورشید
روز مرگی های من
و اين بار
باز هم سكوت تنها راه مانده پيش روي براي رفتن رفتني همراه با سكوت كه همگان را در بهت ماندن فرو مي برد اين بار
باز هم همه ي لحظات ياد آور اينست كه وظيفه ات را درست انجام بده هر آنچه بخواهدبشود خواهد شد صداي تو
يادگار خواهد ماند نوشته
هايت باقي خواهند ماند فرياد
هايت را در كتيبه ها گرچه نمي نويسند اما تو
بخوان تو بدان تو بنويس تو ناله ها را فرياد كن اينبار
نيز خواهد گذشت در تلخي زمستاني سرد و خاموش در قعر
درياها زيستي يا در اوج آسمان از پايين
تا بالا همه جا اگر گريستي اگر خنديدي بدان همه ي آن ها به يادگار باقي خواهند
ماند پس خوب بمان
خوب بدان خوب بخوان خوب نگاه كن خوب بجنگ و خوب بمير باران اگر
نباردباران نگاهت را به آسمان بسپار همه چيز
تمام خواهد شد و تو بسان تمامي انسان ها به زادگاهت باز خواهي گشت سفر كردي
رفتي به سلامت گناهانت
بي گمان بخشوده خواهند شد سادگي
ايمانت قلب پاكت
به يادگار باقي خواهد ماند . فراموشي بار ديگر به سراغ سرزمين انسان ها خواهد آمد آري بي شك
روزي فراموش خواهي شد نه نگاهي
هست ،نه صدايي نه پايي
هست ،نه راهي براي رفتن نه كلبه
اي براي استراحت نه سقفي براي پناه نه جايي
براي نشستن نه ديواري براي تكيه اينجا
جايگاه ابدي تو خواهد بود آرام گير همه چيز
تمام شد اينجا آخر خط اين دنياست آسوده باش
كه زمين جز با تو آرام مي گيرد قلبت را
به خاك بسپار تمامي
دغدغه ها تمامي
خاطرات تمامي
تلاش ها تمامي حرف
ها ، عشق ها تمامي
احساسات تمامي
تمام ها تمام شد . آرام بگير
و آسوده بخواب دست بر قلم زد قلم با من چنان می کند که اشک با رنج دیده ی محزون می نماید قلم با من چنان می کند که باران بر زمین . قلم من را دوباره تر کن بنویس با قلم که آینده می آید و تو امید داری با قلمت بر روی کاغذ های کاهی کهنه تا نخورده بنویس من آرزو دارم پس هستم . با قلم زیبای خویش بنویس بودن همان زندگی است همان هویت من است . با من بنویس از بودن و از رفتن از ایستادن از حرکت با انگشت های خسته خیس قلم بنویس با ما از ما قلم بنویس از درد از رنج قلم کاغذ های خط خطی من را باور کن این من تنهای تنها را تنها تو باور کن . این بار اگر به آخر خط رسیدم قلمم را زمین نخواهم گذاشت . تنها يادگار باقي مانده از انساني كه تمام زندگيش را صرف زندگي كرد ، زندگي براي زنده ماندن و زنده ماندن براي زندگي . اين تنها راه زنده ماندن براي زندگي است . شايد نگاهش در پس قاب شيشه اي هرگز فراموش نشود نگاهي كه مارا به ياد گذشته مي اندازد اما او ديگر فراموش شده است جسمش به خاك پيوست و روحش به خالق روح . اگر حتي گاهي دستمال كهنه اي به دستي آيد تا كهنگي را از اين قاب بزدايد اما كهنگي و قديمي بودنش را فراموش نخواهيم كرد . انساني كه زيست ، گريست ، خنديد، رنج كشيد ، امتحان شد اما دستانش رابه باد نسپردو به هر بادي نلرزيد با دستانش فرزنداني را در هنگامه ي تولد شست و هنگامي همان فرزند را با دستانش غسل داد . دستاني كه سختي كار را تجربه كرد ، اما با تمام انگشتانش زندگي را دوست داشت . و محكم بودن را اينچنين وسيع به من آموخت آري اينست وقتي تو رفتي انديشه هايت دوست داشتند فراموش شوند اما نگاهت ، نگاه پدري مهربان بود كه هرگز فراموش نخواهد شد تا آن زمان كه هستم و مي توانم با تو سخن گويم تا آن زمان برايم پدر خواهي بود . لحظه هاي مهتاب بي من بودن را لذت زندگي ابد خواهي گفت آه زندگي نفس هايم را به شماره انداختي لحظه هاي بسيار اضطراب و اينك ترس آه زندگي با من بمان كه اين ترديد ذهن من تو را از من خواهد گرفت دل من راه را مي خواند ذهن من تو را مي جويد من شروع مي كنم مي شمارم شروع 0و 1و2و.... تا بينهايت مي شمارم اگرچه من اعداد طبيعي را ميشمارم ولي در حالت طبيعي نمي شمارم . آه زندگي زماني بودي كنارم ، زماني براي رقص آواز ها زماني براي بوييدن زماني براي زيرو كردن همه ي دل من زماني براي همدم جاده هاي امن . زماني براي خواندن گرمي دست ها زماني به نا تمامي دل من من مي شمارم تا بينهايت آه زندگي چشمانم را به تو خواهم سپرد آه زندگي ، با غروب آسمان ها با طلوع با ديدن،نور را مي جويم آه زندگي اشك هايم را آه زندگي لبخند هايم را آه زندگي باز هم دست هايم بوي تو را مي دهد باز همدم لحظه هاي تنهايي باز من شدم همان خطابه ي تو . باز ديوار هاي ذهنم شكافت و اين بار قلب من بر نمي تابد زندگي را باز دوباره . آه زندگي ، بفهمان مرا كه زندگي همان بازي شطرنج است بفمان مرا كه همه ي فزندان آدم همان پسران عاشق اند به آن ها بياموز من از نسل حوا من از نسل كوثر آسمان ها من همان دامن معراج من دخترم . بگذار ثانیه ها ماندن را برایت ثبت کنند و دقایق بودن را و ساعت ها رفتن را بگذار دنیا برای خود بماند و تو برای دنیا بگذار لحظه ها تو را به خاطر بسپارند و تو لحظه ها را بگذار قصه ها تو را به یاد ها بسپارند و تو دل به قصه ها بسپار بگذار سرنوشت هر کجا می خواهد برود و اسمان هر جا که می خواهد ببارد و خورشید به هر جا که می خواهد نور بتاباند و زمین برای خود بچرخد و انسان ها برای خود بدانند بنویسند بخوانند و... بگذار همین یک قدم خود اغاز گر راه تو باشد زیرا که رفتن سرانجامش رسیدن است بگذار رفتن باشد و همین یک قدم نام من کنار نام تو خواهد بود تا آن زمان که دوست داشتن تنها احساس من نسبت به تو باشد این تمام حسی است که یک دختر نسبت به پسری دارد که او را صمیمانه دوست دارد او دوست دارد تا دوست داشته شود توسط کسی که دوست داشته شده اما زندگی این چنین نیست .دوست داشته هایش را از دست می دهد و هرگز دوست داشته نمی شود برای زندگی می جنگد احساسش را نابود می کند تمام زندگی او در همین دوست داشتن خلاصه می شود . او دوست دارد زمان را تنها به انتظار کسی بنشیند که دوستش دارد د ر را تنها برای کسی باز کند که ساعت ها به انتظارش نشسته است . پنجره را تنها به عشق کسی باز کند که مدت هاست دوستش دارد هوا را برای خاطر کسی تنفس کند که دوستش دارد برای خاطر کسی زندگی کند که دوستش دارد و این ها یعنی کسی هست که او را احساس می کند و باید به خاطرش زندگی کند . دیروز که پنجره را باز کردم دیگر کسی نبود که دوست داشتن را پاک و بی الایش به من هدیه کند . دیروز که نفس می کشیدم دیگر کسی نبود که نفس هایم به خاطرش به شماره بیفتد دیگر کسی نبود که ساعت ها به انتظارش بنشینم کسی نبود که در را به خاطر او باز کنم حیاط را به خاطر او آب پاشی کنم باغچه را به خاطر او اب بدهم دست هایم را به خاطر او هدیه کنم . دیگر کسی نبود که ناگهان برای سفره نانی بیاورد هر چند کسی نبود تا زندگی را به من بیاموزد هر چند کسی نبود که گاهی دست هایم را بگیرد هر چند کسی نبود که وجودم را به جسمم تر جیح دهد هر چند کسی نبود که گاهی مرا صدا کند اما من هستم زندگی هست هوا هست زمین هست ابرها و اسمان هستند خورشید هر روز هست و درختان هر روز بانور او جان می گیرند طبیعت هست که گاهی من را صدا می کند نسیبه ی کوچکی هست که گاهی با او صحبت می کنم و در آغوشش ارام می گیرم تنهایی هست که روح من را تسکین می دهد . اشک هست دست هست فکر هست زیبایی هست و من هستم این تمام چیزی است که یک دختر از زندگی می خواهد و او باز به انتظار خواهد نشست . امروز رقص شادمانی تو را می بینم تو با تمام وجود احساس شاد مانی می کنی و با تمام احساست می رقصی و تمام وجود من نظاره گر این شادمانی است چشمانم تنها رقص تو را می بیند آن هنگام که دستانت را به دو طرف باز می کنی فکر من باز تر می شود و تو در ذهن من اوج می گیری تو می رقصی و می رقصی و من همچنان گنگ و خیره به تو می نگرم پرواز در ذهن من تداعی می شود . تو در اوج هستی تو بر روی خاک برروی شیشه بر روی ابرها می رقصی تو امروز چه آزاد هستی گویی پاهایت زود تر از دست هایت آزادی را آموخته اند و سریع تر از دست هایت می رقصند تو با باد تو با نسیم می رقصی تو با خورشید تو با ابرها می رقصی می خندی و می رقصی و من هرگز زیبایی لبخند تو را فراموش نخواهم کرد . امروز نالیدن دیگر بس است امروز ناله ها را فریاد بزن ازادی را فریاد بزن هجای آ ازدی را با تمام وجودت فریاد بزن من ازادی را در لبخند و چشمان تو می بینم اما خورشید بار دیگر خواب ازادی را از چشمانم می رباید . صبح است . آري اي دوست تولد يعني زندگي آن زمان كه انسان پا به اين زمين خاكي گذاشت تولد معنا گرفت . هر روز و هر دقيقه و هر ثانيه انسان هاي تازه اي متولد مي شوند تا انچه را كه مي خواهند بيافرينند . انسان هايي متولدمي شوند تا آزموده شوند . در پيچاپيچ اين تنگناي زندگي پيچ بخورند و سر انجام خود را بيابند و به انچه هستند برسند . در اين راه گاه خطا كار هر روز و هر ثانيه آن ها مي شود گاه آن چنان آرام سبك هستند كه گويي فرشتگاني در زمينند و گاه آنچنان پر فريب در اين مسير گاه انسان هايي در لحظاتي ما را از ما مي گيرند . سال ها پيش در تنهايي انساني زاده شد . در خلوت تنهايي زن و مردي كه هر يك مخلوق زن و مرد ديگري بودند انساني زاده شد تا نسلي به وجود آيد و زندگي بشر تا انجا كه ابد است ادامه داشته باشد . هر روز و هر ثانيه در خلوت تنهايي هر كسي انساني زاده مي شود. انساني كه گاه زاده ي افكار مثبت است و گاه زاده ي غم . گاه به حركت مي انديشد و گاه به ايستادن و به راستي كه اين انسان تنها در هر لحظه متولد مي شود و هر لحظه بايد تولدش را جشن بگيرد و من به تنهايي محتاجم. حكايت غم انگيزي است تنهايي انسان ها . او در تنهايي خود فكر مي كند ، مي گريد، مي خندد با خود خودماني تر رفتار مي كند . انسان همواره در تنهايي آفريده شده و تا ابد تنها خواهد ماند . چه زجر آور زندگی هر روزه ي اين دنيا عده اي از انسان ها كه در آغاز روز در كنار هم جمع مي شوند ، در هم مي لولند و در هم تنيده مي شوند بي آنكه بدانيم هر يك از ما در تنهايي خويش زندگي مي كند . آنچه در انتهاي روز با قي مي ماند كنج خلوت تنهايي است كه آدمي را وا مي دارد تا فكر كند در افكارش غرق شود و به اشتباهاتش فكر كند و در اين لحظات است كه در هر ثانيه ي تفكر او انساني زاده مي شود وانساني خواهد مرد . همه ي ما انسا ن ها در تنهايي خود مجموعه اي هستيم از ترديد ها و اينكه چه بايد كرد . زندگي يعني لحظه و تو معناي تمامي آن لحظه هايي تو همان كودكي هستي كه شيشه ي نازك دلت زود مي شكند و بغضت زود مي تركد اما هنوز محكم و آرام زندگي مي كني . تنهايي يعني به خود بازگشتن تنهايي يعني تولد و امروز در روز ۷ تير ماه تنهايي زن و مردي تولد انساني ديگر را رقم مي زند . و امروز روز نو شدن است روز پر شد ن مملو شدن . امروز روزي است كه روح خدا با رديگر در تو دميده مي شود . امروز روز هم بستر شدن با آغوش عشق است عشقي كه تو را زنده تر مي كند . تولدت مبارك تو هم با من نبودی مثل من با منم و یا حتی مثل من با من آنکه می پنداشتم باید هوا باشد و یا با من چنان هم سفره ی شب باید از جنس من و عشق و خدا باشد تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم باید از خیل خبر چینان جدا باشد تو هم از ما نبودی ای یار ای سیل مصیبت بار

